|
پراكنده گويي هاي غير ادبي ام
|
روزها
پشت هم سپری میشوند
من میدانم
باد یا باران
حرف جدیدی برای زدن ندارند
این تویی
که جهان را تازه میکنی . . .
غصه هایم را میریزم در بطری خالی مشروب ملامتیه ای ها
قصه هایم را هم
در وبلاگ نمینویسم
سهم من
اضطراب است و طعنه ها . . .
دست انداخته اند روی دوشم به بهانه ی صمیمیت
من میجنگم اما بدانید مرگ . . .
مثل پوست کنده ی پرتقال
به هیچ دردی نمیخورد
و به هیچ رنگی نمی آید
در این حوالی
تو را دوست دارم .
سال جدید را با عشق میشود شروع کرد
میشود با اسم تو شروع کرد
با شعر
با خاطره
با حقیقت
دوست داشتن
نه اتفاق است
نه اراده
دوست داشتن
موهبتی است الهی
دوستت دارم .
برای ما بود که
ابرها نشستند روی شیروانی و باران آمد
برای ما بود که
خورشید طلوع کرد
نفت ملی شد
و ذره شکافته شد
برای ما بود که
انسان ها متولد میشدند
بزرگ میشدند
پیر میشدند
و جاودانگی
از آن ماست . . .
همیشه با تو شروع کرده ام
و همه جا کنارم بوده ای
از تو جدا نبوده ام
شعر هایم تقدیم به توست
تو را دوست دارم
و کنار تو زندگی میکنم
بیست و دوم ها را دوست دارم
و این طور
زندگی در کلمات را .
-عمو آبرهام
که تمام کتاب های علوم انسانی ما را فتح کرده ای
احلام تمیمی از سپتامبر 2011 در زندان است
هشت روز اعتصاب غذا کرد
تا 10 دقیقه سی دی ظبط کند برای خانواده اش
-آه پسرم ، این ها طبیعی است
همین دخترم بریتنی !
انگار در زندان است از ترس طرفدارها و خبرنگارها
تازه این همه سی دی ضبظ کرده . . . کجا را گرفته بیچاره . . .
میشناسمتان!
- نسلشان که نه - خود خان باجی ها و ندیمه های عروسان قجرید -
- چاق و بدریخت -
حرف هاتان
نه از جنس مردم زمانه است
نه بغض هاتان
غروری دارد و آبرویی
اینان !
- حرف خطاب هایم مثل بهایم نیستید - گله ها ! - که گله ها شیر دارند و توله -
- تازه آخرش توله دارند -
ظالمانتان - فاسق های ابرو نازک و با مرام یا عمو روشنفکرهای ریش پرفسوری و بدون ریش -
گرگهایی نیستند . . . که خود سگهای رام مباشران شهرند
دوزخی
خود راه به دوزخ میبرد
اینان !
سقوط کرده اید در تاریکی که وجودی نیست
پریروز
میشنیدم
پچ پچ های درگوشی و اطوار و ناز و کرشمه تان - که خریداری نداشت -
- عاشق اون پسره شدم که پشکلای اسب آقا چنگیز و صب به صب میبره کود خونه . . .
- وای ، ایف ایف ! در عوض من اون شاگرد آشپزه که هیزم فوت میکنه رو دوست دارم . . .
حالا!
وبلاگ مینویسید
عکس میگیرید
هن ار مندید برای خودتان
عفن ها و چرک هاتان عمومی اند
جای پچ پچ ها را
فریاد : من را بک . . . ید گرفته
تف
تف
تف بر اینان!
پدرم "صلاح الدین" وصیتش را اینطور نوشت :
- زبانش را گرگها بریده بودند -
•
فرزندم !
اگر گرگها زنانتان را به بردگی گرفتند
و مردانتان را مقابلتان
با دو خنجر تکه تکه کردند
سکوت کنید .
•
اگر گرگها هر روز
- برای قدم زدن در خانه تان -
از شما جواز عبور خواستند
در حالی که پایی نداشتید که حرکت کنید
تابع باشید .
•
اگر از خون دامادهایتان
شنل سرخ برای
ماده خوک های باکره ی خود رنگ کردند
تمکین کنید .
•
میل شان کشید و
منت بر شما نهادند و
تکه ای از گوشت بریان برادرانتان را
- آنطور که برای سگ می اندازند -
برایتان انداختند . . .
دم تکان دهید و با لذت مقابل چشمهای گشاده شان به دندان بگیرید و اظهار شکر کنید .
•
فقط سعی کنید زنده بمانید
زنده بمانید
ولو با خوردن چرک و نوشیدن فاضلابشان . . .
•
پدرم
وصیت نامه اش تمام نشد
سگ ها یشان گرسنه بودند .
میپرسی کدام لحظه ؟
قلبم
خنجری است که شلیک خواهد شد
عطف هشت را میگذارم روی دیمونا
و غزه را می چکانم
خواهید دید که خون
یک بار و برای همیشه
بحرالمیت را
زنده خواهد کرد
شاید مثل 1982
سه روز طول بکشد
•
کدام لحظه ؟
تقویم را باز میکنم
صفحه های آخر
"تلفن های ضروری"
_ الو ، الو
پروتکل شماره 15 لطفا وصل کنید به تئودور
اینجا 3000 غیر نظامی را به قتل رسانده
_ دارد برای شستن این خون
کارخانه پودر رختشویی میزند
آریل چطور است ؟
تقویم را می بندم
•
کدام لحظه؟
شماره مکه را از حفظم . . .
_ الو عبدالله
تئودور میگوید ما ساکنان مدینه بودیم
باید یثرب را تحویل ما بدهند ؟
_ نمیدانم
به هر حال فرقی هم نمیکند
تو هم نترس خدا با ماست
این خوشکل ها نمیگذارند لبم به پیک برسد
لعنتی ها !
تلفن را قطع میکنم
•
کدام لحظه ؟
پاهایم را در بیاورم از صندوق . . . نصبشان کنم
بروم "نصیرات" ، " دیر بلح" ، "خان یونس"
به احترام فرش قرمز روی زمین
کفش هایم را در بیاورم . . .
نه . . . !
پاهایم را بیندازم دور گردنم . . .
نه . . . !
دیگر قدم نمیزنم به احترام خون هایتان
نه . . . نه . . . نه . . . !
آفتاب دارد میرود پشت مدیترانه
•
کدام لحظه؟
شبانه میروم "مسجد الاقصی"
بدون پا !
بدون دست !
اما چشم هایم را با خودم میبرم
مسجد
آرام ، مثل بره ای در جوار درّه ای
گرگهایش آماده دریدنند - وول میزنند کنار هم
همان لحظه . . . همانجا بود
جبرئیل در گوشم گفت :
دستهایت به دردت نمی خورد
پاهایت به دردت نمی خورد
امید من به چشم های توست
بیا این کتاب را بگیر
به تو می آموزد
هر وقت
با خنجرت
مایع متعفن قرمز رنگ را
از گلوی صد گرگ به تمامی بر زمین ریختی
آنجا به آسودگی
قدم خواهی گذاشت .
انسان – حقیر ترین جزء کائنات – که با نخوتی
دچار به حرص و حسد
محاصره مان میکند
من چشم هایم به قلم توست
غزل
هر بار متولد میشود
و انسان
گامی به سوی تعالی
شعر
بهتر از کلمات حس ها را بیان میکند .
باران
در کنار توست که معنا میشود
از طراوت تا طغیان
در کنار توست
ابر های در گذر
و ماندنی
تا همیشه .
روزی که تو آمدی به دنیا
یک بار دگر جهان بنا شد
مجموع شان
به بیست و پنج ، بیست و چهار ، بیست و سه ، بیست و . . .
نمی رسد به دو نفر
کنار میزی که گرد نیست
برای ادبار و جهل شان
بهانه قرقره می کنند.
آن ها را دوست ندارم
از همه شان متنفرم
کاش
دستم بلند تر بود
شاید می شد . . .
این درخت شاید . . .
من کلمه را دوست دارم
و شعر
تحفه ای نیست
که به راحتی
بجوشد .
مهر تو ندارد انتهایی . . .