|
پراكنده گويي هاي غير ادبي ام
|
من فقط میخواهم
کنار تو باشم
من کجا و انتظار از تو
هر چند به انتظارت
با کائنات آشتی ام
به عمو زنجیر باف ها همیشه توصیه می کردم . . .
همیشه گفتم حافظ بخوانید و خیام
حالا پشیمانم
اگر کنار من بودن را انتخاب کرده ای
بیچاره ها چرا هوا به هوا شوند هی . . .
کدام ناخدا
در یا را مجنون نمی خواهد ؟
من که در بازنشستگی قمار میکنم
جز چشم هایت بگذار
همیشه باخت مال من باشد
تا تو هستی
هیچ کس چیزی از من نمی برد
به هیچ کس نمی بازم
و اصلن کسی نیست دیگر . . .
و هنوز چشم هایت
کولاک میکند
و ابروهایت لنگر اند .
باید که از چشم مستت تا سایبانی مداوم
خود هم سوالی بپرس از آن مردمک های ظالم
در ذهن خود از وجودت یک بت بنا کرده بودم
آن قوس های ابروت ابراهیمی مقاوم
از زخم دیگر نپرس یا درد یا زجه هایم
در هیچ جایم دیگر جایی نمانده سالم
در فکر یا روی لب هام از صبح تا صبح دیگر
---- ---- گفتن است و ---- گفتن های دائم
چشمها یت برای من
هیچ وقت عاریت نبوده اند
باور می کنی !
این قرابت
از سال های دور در من ریشه دارد
حالا میخواهی چکار کنی ؟
هر برگ دفتر شعرت عبارت است
نو واژه نامه ای پر از شهامت است
تکرار دیدن چشمهای مشکی ات
با خال بین شان که مفید فخامت است
با گونه های مورب و لبهای مجتهد
هر حرف و لفظ کلامت فقاهت است
انگار ساز جدیدی در این جهان
آن قامت رعنای پر از صلابت است
از این گره دوچشمم به قامتت
هر لحظه سوره ای از عشق در ولادت است
به جای نوک قلم
ترجیح میدهم سرم
کاغذ را خیس کند
آن وقت
سبکتری بدون اینکه
دغدغه داشته باشی
آن وقت
آماده ای
حالا در این گیر و دار نپرس
تا کی ؟
مگر ابر را کسی در آغوش میگیرد ؟
اصلن ابر که در آغوش گرفتنی نیست
ابر همین که ببارد هم
یک جور سبک می شود
نه !
البته شاید اسمش را
مچاله شدن هم بشود گذاشت .
.
تا کی از این درد ممتد باید مودب بمیرم
شاید از پس مرتب باید مرتب بمیرم
در حرف یخ بستن یخ یخ بستن از یخ محال است
وقتی که سرما نباشد باید هم از تب بمیرم
امروز و فردا مداوم پشت هم اند و مقاوم
با من مدارا ندارد در روز یا شب بمیرم
دیگر دلیلی نمانده یا نوع و جنسی هدایت
پس باید از این یخ ِشب من بی مسبب بمیرم
آرام و ساکت در این شهر او میرود در خیابان
پس مثل او بین گردن باید مورب بمیرم
این کار من نقب خوبی است یا اینکه نوعی نقاب است ؟
تا صبح باید از این درد با گاز بر لب بمیرم
.
حالا خدا را صدا کن با داد و فریاد و غوغا
تا صبح لکنت بگیر و هی آی ممتد پس از آ
پس ، نوعی از امتداد است هرلحظه می آید از پس
یا های ممتد پس از آ آهای ممتد پس از یا
این بار هم چشم معبد کور است مثل همیشه
اینبار هم خط ممتد آ مینویسد پس از یا
هی حرف ها عین هم شد با این تفاوت که دارند
از من میپرسی فرقی با هم ندارند الفبا
پس پس نویسان مطلق یا آ نویسان با یا
در فکر این یا پس از آ در بند این یا پس از آ
.
من درد هایم همیشه درمان ندارد عزیزم
جریان این دور باطل بهتر که بیرون نریزم
حالا اگر دور اصرار از آدمک ها پلی شد
بهتر که با دلقک "من" نوعی نمایش بریزم
.
عمو زنجیر باف ها جایشان را داده اند
به سگ
این بار قبل از اینکه سرم را بکوبم به دیوار
نگاه می کنم به ساعت
ساعت مچی که ندارم
ساعت بهانه ی خوبی است
برای انتظار تو
.
آری . . .
همین الان هم باران بگیرد
رودخانه به سمت دریا میرود
برکه میماند و قلپ قلپ لجن هایش .
گرچه این درد ها جنس اش از غم نیست
تمام حرف من این بار تویی کم نیست
که خط من از سایه های من رد شد
و ارتداد قلم جزو حکم مبهم نیست
به چشم های تو جام های پر ز مستی و حیف
که هرچه دست من است از برای تو جم نیست
و جنس های شب ام اشک های روز و شب ام
به سیل می زند عاشقانه نم نم نیست
و خسته ام از سر که فکر تو در تب و تاب
همیشه سرم روی خاک در مقابل ات خم نیست
.
مثل یک نصفه کاره ، یک انجیر . . .
چشم هایت مقابل ام ، تخدیر . . .
زده و خسته و مست و چروک
استخوان ها شکسته و ، تقدیر . . .
تو همان آینه ، تو خدا و منم
عبد سر تا به پا ، تقصیر . . .
رفته رفته به صبح میخزم و
من ِ تو مقابل ام ، تصویر . . .
این کتاب قطور نام اش چیست ؟
آیه آیه است مثل تو ، تفسیر . . .
شانه ها جای مرهم از این پس خاروخاشاک بر هم ردیفند
ارتکاب درختان و باران التهابی مورم ردیفند
آیه ها شوق نازل شدن را آری عمری به ابری سپردید
این زمان آیه ها مثل باران در نزولی نمانم ردیفند
گرچه از بیش و کم حرف باران با طراوت تعارض ندارد
حرفی از فاصله بین ما نیست مثل ابعاد حرفم ردیفند
این سرود بلند از دل کوه مثل پژواک دردی اگر نیست
زیر این جیغ خورشید پنهان بغض هایی هم از بم ردیفند
حاصل تاک این باغ پر فیض لکنتی منقطع بود و ساکت
محمل شوکران حدس متقن جرعه ها جامی از سم ردیفند
دل ضمادی نشد از تجانس همدلی های من وقت مردن
در وصیت به خون می نوشتند درد هایی منظم ردیفند
می رسانم به حلقم صدا را با تلاش از درون تا لب ِ لب
می کشم در وجودم دوباره بغض بی آبرو را مرتب
بی اثر بی سر انجام و بی سر ته ندارد کمی مثل شعر است
می زنم خط اگر می نویسم در خیالم بدون مرکب
می زند تق بگوشم ولی دیر آری آری بخوانش تو تقدیر
رنگ و رو رفته از روی زردش زرد زرد است و دیگر مودب
دایره نقطه دارد وجودش بی تناسب تسلسل سروده
دایره دایره جای پرگار کار من هم خطوطی مورب
ابرکم کار تو مبتلایی است چاره ات بارش درد جاری است
پس خدارا خدارا خدارا بس کن این سعی و جحد مذبذب
آینه
خدا که حذف شد از فاکتور هایش
بشر فاکتوریل
جواب معادله را نمی دهد
انتظار را هم حذف می کنیم
می ماند آینه
حالا خدا کجا بازخورد پیدا کند ؟
فرق ِ کودتا و بایکوت
می شود بید
آخر این هم شد شعر ؟!
من فقط مانده ام که این حشره است
یا خوراک تبر
تمام بدیش این است که
انگار لازم به نظر می رسد
راستی به "بوسیده" سلام برسان !
به انتظار پنج
جفت شش ،
کار آس را می کند در حکم دل
آن وقت ماه ِکامل داس می شود
بعد پینوکیو مخمل سبز به دست می بندد
و تو نحو صرف می کنی
در این گیر و دار
زندان بان در سایه می نشیند
و تو تفسیر های هرمونوتیک را یادت میرود
حالا مثل پارسال مصوبه ی جدید آمده !
بس کن شکلات فروش
نمی بینی به مذاق عابران شربت لیمو می چسبد ؟
شهر به آن آرامی که فکر می کنی نیست
دارد نه ماهش میشود
تو تازه به فکر مستحبات خطبه افتادی ؟
فکر با یک پیش و پس کفر می شود
از این هم راحت تر . . .
حالا پر از حس خوبم وقتی که میدانم انگار
داری نفس میکشی در اعماق این شهر دیوار
در زیر ابرو و چشمت خط حیاتم منقش
جز چشم تو مرهمم ام نیست این درد هم دارد اصرار
احساس من جنس خوبی است نوعی یقین میتوان گفت
تا عاقبت تا قیامت تا با تو گفتن ز اسرار
من ترس دارم عزیزم محرم شوم با تو زیرا
می ترسم از پلک چشمم بر هم نیاید ز دیدار
هرچند پیدا نمودم خود را پس از روز چندم
گم گشته ام در دو چشمت بهتر از آنم من اینبار
.
هر چند من میزدم حدس صبرت زیاد است و حلمت
دیگر یقین کرده ام که سر ریز علمی و حکمت
ما مثل هم غرق دردیم هر چند با نوع و جنسی
اما نباید بنا کرد زین کاه کوهی ز رخوت
یک بار دیگر ببینش منظور ِ ابعاد دنیا
جز امتحانات بی رحم چیزی ندارد به ندرت
آخر اثر هم ندارد یعنی که تاثیر بد هم
شاعرترین میگذارد کردن ز عالم شکایت
من تا ابد در کنارت هستم عزیزم به باران
می گویم از بعد امروز باشد برای تو مدحت
.
این یک تهدید جدی است
وقتی بر هر چند جاهلان
عشق می نشانی
کلمه میباری
چقدر می آید به تو
مبادا ببینم دیگر
آن طوری مضطرب باشی ها
وگر نه به باران می گویم
دیگر باغچه ها را خیس نکند
به آفتاب می گویم
همان پشت کوه بماند
به ماه می گویم آنقدر دور شود
که جزر و مد فراموش دریا
مبادا ببینم ها
آن وقت دلم میشکند .
.
من عاشقم عاشق تو معشوق من عشق من باش
صبرم زیاد است و طاقت معشوق من عشق من باش
باید بگویم من از تو پس می نویسم مداوم
من هستم اینم خود من معشوق من عشق من باش
ترسی ندارم چرا پس از هرچه باشد به تقدیر
تاثیر توست بانو معشوق من عشق من باش
حیف است آزرده باشی وقتی که انسان همین است
یک روز دیو است و یک روز معشوق من عشق من باش
تو بهترینی مداوم کاملترینی مداوم
محرم ترینی مداوم معشوق من عشق من باش
آری خدا در کمین است با ماست هر لحظه هر آن
در قلب تو معجزه گر معشوق من عشق من باش
قیس ؛
بعد از موج چهارم دموکراسی هم گویا
اهل قبیله ی تو نمی شود
کاش نظامی زنده بود
بعد شاید می توانست
مرا هم مجنون کند
اصلن همین نظامی گری جلوی دموکراسی را گرفته
همین پیوند های استراتژیک
چه احساس بدیست
وقتی بین این همه کتاب
هیچ کدام بدردت نخورد
تو بگو !
عیسای ِ در آتش افتاده
دم ِ مسیحایی به چه کارش می آید ؟
تبر که پیش کش
وقتی درختی نباشد
باران هم بدرد نمی خورد .