|
پراكنده گويي هاي غير ادبي ام
|
نظاره اش را
معنای حیات
به کمین گاه قربانی شدن رفتن است
ای کاش خود
خنجر به دست بیاید
و ناتوان از فرار
بر زمین
پرواز خویش را
بنگرم.
در اضمحلال معیت تو
آسمان وار شده
با همه ی پراکندگی و کور کلاغ های سیاه
رخست طلوع نیافت
که قیامت هم ٬ تمام شد
و حکم دوزخ بی تو بودن
برگشت ناپذیر.
واین
بازی را قاعده ای
جاهل نا آشنا
پیش می تازد
و هرچه عالم تر ٬ مغبون تر
که در مصاف سرنگون گزینه ها
گویا
چشم بسته بازی کردن هم
راه حلی است.
که با زیبایی
به زشتی در ستیزم
که
کِنت به دست
آنی-بال به دوش
در گوشه ای
حسرتم را زجر می کشم
زجه می زنم
آی تمام لحظه های توهم توفیق!
لعنتم کنید
این بندهِ ی سیاهِ
پیچیدگی ها را.
قید زده
این به زنجیر آرمیده
با پای امید
به پیکار تهمتن میروی ؟
عونت
توتیای پر از گنداب لال است
خودت را به هلاکت
در نیفکن
در این
مرغزار بیتوته ها.
باور سبز فام لحظه ها
زمان را از نو برایم
بسرا
چوقدستت را
در قلزم خونم فرو کن
و بستان از نشانه ها
که
وقت آمدن شهیق تورا شره می کنند
سبز بیایی یا سرخ
من دیگر
به رنگ خون شده ام.
بینی سر بالایش را آزرد
و با خش پیشانی
یک جرعه سکون میهمانم کرد
به منتظر طبیبی می مانست
که به زیارت عزراییل برده شده
و سیراب از نا امیدی
به آبشخور امیدم خواند
اما بدون داستانهای پائلو کوئلیو
خیل خروش شو
به ضرب خنجر خسته ام
آنی - بال جای دوات و مرکب را گرفته است
و تو هنوز در پی آرامانشهر ترسیم نشده
منتظر می مانی یا منتظر شده ای ؟
از ماندن تا شدن دو حرف فاصله است
یک قدم تو
یک قدم من
مطلع ترانه هایم شده
برکه آزارم می دهد
چون جای لاله خوابگاه نیلوفرهاست .
مردکی می نوازد
و فرهنگ در اضمحلال حیات
این زیاد ابن ابیه فرزند کیست ؟
و آیا دامان کودک بستر فهمیده خواهد شد ؟
کمیل و ابن عباس در محاق
عمر و عاص و معاویه زنده
دیگر به امید هم دل مبند
مشت بر دیوار بکوب
و در کنج نوشته هایت
خروارها آرمانشهر بساز
بازی گزینه ها
محک انتخابگری توست
و برنده
از نو شروع خواهد کرد .