تبليغاتX
خ ز ع ب ل ا ت
پراكنده گويي هاي غير ادبي ام
با شکوهی

مثل ورود پارتیزانهای خسته به پایتختی دلگیر

ورای جنگی نفس گیر

و کودک مضطرب چشمانم

که بی خیال آینده ها

دست تکان می دهد

برای قهرمان امروزش .

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 1:18  توسط وحید 

با تو تا صبح

خلوت میکنم

تا طلوعی سمج

که هیچ وقت

رهایمان نکرده .

+ نوشته شده در  جمعه 16 شهریور1386ساعت 17:16  توسط وحید 

لحظه آرام گرفت
ماه خرناس كشيد
ابر چرخيد
تا بخوابد آرام
و تو بيدار شدي
و به من گفتي :
كه چرا بيداري ؟
گفتم :
تا تو بيدار شوي
خنديدي ،
خوابيدي ،
كاش نمي خوابيدي
آن شب تا
لحظه بيدار شود .
+ نوشته شده در  جمعه 2 شهریور1386ساعت 10:14  توسط وحید