|
پراكنده گويي هاي غير ادبي ام
|
بی خیال از روزن بسته ای
شاید اگر تقدیرم نبود
گشودن اش
بنگرید که
گشودم اش
بی خیال . . . .
خاطره ای موهوم
چه مانده ؟
از تمام زخم ها
حسرتی سر به زیر
جز
□
باختر و خاورم خالی
عشق تهی است
از
□
رابطه
حرفی بی حجم است
گمان ربطی
پوچ ِپوچ .
قایم موشک هم یاد گرفته اند
دست از سرشان بر نمی دارم
تا جاریشان کنم
مثل خودم
در تو .
کنار تر به ایست
من
با تفنگی بر پشت
و سگی چون خو یم .
منتظر تر میشوم
سالها را تجربه میکنم در
لحظه ای
وای به روزی که
لحظه ها و سالها
مثل همین همیشه
گم شود
حسابشان .
ماه
نخجیر کنان در پی کوکب ها
همگی اشک شدیم
آخر مهمانیست.