|
پراكنده گويي هاي غير ادبي ام
|
سار بان
سکوت را تُف کن
آبله ی پاهای خون بار
در انتظارند و
صورت مادیون های خسته
تشنه ی شلاق ها
هین شرر بار تر بزن
تا بتازیم چون جلاد ها
در پی اند
جلاد ها .
به از عشق بویی نبردن
به پایان بی آغاز هر نگاه
بر خود لرزیدن و
بازگشتی
که بازگشتی نیست .
حتي وداع هم نكرد
هر چند نيامده بود
از ابتدا
و طعم گس لبهاي نا چشيده اش
همانجور بود كه
هميشه
نه غروب بود
نه پاييز
نه اتفاق خاصي
حتي فلك و طبيعت هم بي اعتنا بودند
ولي من
هنوز با خودم قهرم
از آن روز
تا فرداها .