|
پراكنده گويي هاي غير ادبي ام
|
شکفت هرچه بایدش
در ترانه ی سرریز های یک به یک نا آشنا
شعر من
و هر چه می جوشد
آینه وار در مقابل ات
تا باور کنی که این صد چاک بدن
آیتی از روح به دوش می کشد
آیتی از هرچه با الفاظ و واژه ها
قهر است در باز نمایی .
واژه ها چه سر بزیر
شرمسار پوچی خوداند در ناتوانی از سرودنت
و بی بندیل با عبور همسفرم
مثل واژه ها از بر تو .
امتحان کن
که پروانه از یاد برده
بال گشودن را
که می نالید از این
یک نواختی
من هم
زندگی کردن را
از یاد برده ام.