|
پراكنده گويي هاي غير ادبي ام
|
همینجامنتظر می مانم
تا بیایی
نگاه به این شاخه آن شاخه پریدنم نکن
باور کن
همینجا منتظرم
ببین
ترک خورده ام
می دانی چرا ؟
این روزها که زمستانی می گذرد
تو هم که به من فکر نمی کنی
پس چرا
زمین هنوز به دور خود می گردد ؟
من که با زندگی
پیمانی داشتم آن چنان
از شام تا شام
اینک
هم پیاله شدم با مرگ واره ها
که آرزویم است
خلیدنی این چنین
تو این بلا را سرم آوردی لعنتی !
مثل باران
که محبوس اعماق دریاست و
چشم انتظار آفتاب وباد
من حتی
هنوز ابری هم نیستم
همان اعماق جای خوبی است
برای این که در گیر نشوم
با خودم ٬ با تو .
سرما
بچه ها کرخت که نه
اینور آنور می شوند شاید
گریزی باشد از این مقتضای کوهستان
□
مصاحبه میکنند
و فرزندانشان پنجره ها را باز می کنند
تا در سرما که مطلوب است دیگر
از کرختی لحظه ای
بهتر حرف پدر را از تلویزیون بشنوند
و بیچاره فرزندان کوهستان . . .