|
پراكنده گويي هاي غير ادبي ام
|
به بهانه تعزیه از گراناز موسوی:
حق به جانب
تنفر بالا می آورد
از طعم پوسته هایی که هیچ وقت
قفل کرده در سعی از کندنش
در تمام ریز و درشت مربوط به دین
چاره ای نیست وقتی
استبداد قسمتی از ماست ٬
با فرهنگ و جامعه هم
گریبان گیرمان باشد .
نا خدا
نا خدای من
لنگر ها کی کشیده می شوند بعد از
فرمان تو
له شدم زیر بار سکون
با این حرکت
که تازه وارد ها اوج و فرود می خواننداش
نا خدا
نا خدای من
که بی اعتنا همیشه از کنارم رد می شوی
به امید نادانیم به اعماق تو
هر چند یک دریا مطمئنم
سبب شد با کشتی ات بمانم
تا ابد
هر چند بجز همه برایم فرا رسیده در هر لحظه ای
نا خدا
نا خدای من .
با آن لبخند سر ریز
که انگار تمام صورتت میخندد
و ابروهای خالی ِ نصفه ات
وقتی به بی تفاوتی میزنی خودت را
از حالم برایت نمی گویم
تا در کف بمانی
مثل ملائکه
در کف هدف از
خلقت انسان.
زری با آن
مقنعه ی کج و کوله اش
با یک دنیا زنانگی
به مرد ها میزند در سلام علیک
در مدل راه رفتن هم
در فروشگاه شهروند
برای این که مستقل باشد شاید
دو شیفت از چهار تا
مشغول چینش است
و حتی شوخی همکاران مردش هم با او کارگری است
با ناخون های کوتاه که کمی
چرک زیر آن نشسته و بعضی ها از ته گرفته شده
□
جامعه زری را این شکلی کرده
یا زری جامعه را ؟
آن التهاب را
. . . کجا و درک آن التهاب
اما
گویی کمی بعضی وقتها
میچشم
که یکه و تنها
در مقابل لشکری
مسلح و وحشی
تنها با نیم بغزی شاید
و کوهی از آرامش و توکل
لا یوم کیومک یا ابا عبدالله*.
------------------------------------
*هیچ روزی همانند روز تو نیست ای ابا عبدالله