|
پراكنده گويي هاي غير ادبي ام
|
دوستی برایم نوشت :
آخر شب سرد ما سحر می گردد
مهدی به میان شیعه بر می گردد
در جوابش نوشتم :
تا خود نشانسیم که مسئول فرج ما هستیم
هر روز فرج ٬ یک روز ٬ عقب می افتد
کتاب مقدس که می خواند
برای شیرجه در منصب جدید
برخورد به :
" دنیا بازیچه ایست"
در اسهال عارفانه از
بازیچه ی دنیا
بازیچه ای جدید یافت :
" آبروی مردم" .
کاش با تقدس شعر
درگیر خنیاگری نمی شدم
که نا خوانده :
"و ما علمناه الشعر و ما ینبغی له . . . "
مغالطه ی شعر و وحی را
از واشنگتن
به خورد ما می دهد .
این را ببین
نه عزیزم
لاشه ی گربه له شده وسط خیابان های تهران نیست
لاشه سگ له شده وسط خیابان های تهران هم
نیست
نمی توانی حدس بزنی ؟
عیبی ندارد
من هم مثل تو ام
با آن حس ندیده ته چشم ام
ولی تو هیچ وقت به من توجه نمیکنی
از تمام پیشینیان
خرابه های ویران به ارث بردیم
و الفاظی مغلق
در نطق مجری ها
ما که با این همه طرح بیل و کلنگ
و مهندس های از فرنگ برگشتمان
در پی سقف بشکافتنیم
طرح نو مان
رکود در کوره مجراهایی است
که با دست کنده شده .
ساربان مست چو مي تاخت به كوي تو چرا
ناله هاي من دل مرده هويدا ميكرد
مگرش شوق وصال تو نبود اندر سر
كه وي از همچو مني ورد تمني ميكرد
چه ناشدنی است
راست بروی بر دایره
مثل ما که در دور طبیعت
دنبال صراط مستقیم ایم .