|
پراكنده گويي هاي غير ادبي ام
|
دردا که با سکوت
زهر می روبیم از
کف شهرمان
هرشب هرشب
فریاد . . . که فریاد کارساز نیست
فقط "خودکشی" جواب می دهد
دل بسته ایم اگر
به اصلاح .
پ.ن : " فاقتلو انفسکم . . . "
بعدا چه تهی واژه ای
که کاش " ایام ِ خوشی پشت سر گذاشته باشی"
بتن
ایام را ٬ خوش پشت سر گذاشته باشی
که طی اش
به عهده ی ماست و نفس لحظه
خالی از سعد و نحس .
تو روی . . . تاکید داری
من روی تو
روی تمام تزاحم هایی که
مرا به تاکید وا می دارد
یا تو را به تاکید روی . . .
" جمع نخواهیم شد"
من غیب میدانم
جمله ی بالا تا کیدی است
به خاطر تاکیدی که روی
جمله ی بالاتر اش دارم .
خواب سیاه
با روشنای صبح
بافتن تو را آغازیدند
حیف من و تو
که وعده گاهمان
سرای موقت مرگ باشد
اجل ٬ دو به شک که جانم بستاند
که به حرمت خواستنم
دست پس می کشید
حیفِ اجل
که نا خواستنت را
داغ پیشانیم
ننمایاندش
رسواییم را
□
تصویرت ٬ پنبه شد
رشته ها خیس خوردند
در مسبب
بیداریی که
از مرگ نا خوشایند تر
حتی در چشم اجل می نمود .
خالق واحد
واحد خالقی است
سعی مان
طی بی منتها را ه های
خلق شده ی اوست ...
برای مریم جعفری آذر مانی:
هوالحی
آنچه در پی می آید ، نه غزل است نه قصیده ، نه حتی شاید شعر باشد که در هیچ قالبی نمی گنجد نه نو نه کهنه – هدیه ای ست به صاحب اثر " سمفونی روایت قفل شده " که به قدر وسعش قطعا قفل از ادبیات ما باز کرده اگر معتقد به سبل باشیم :
دختر که از اول مرد به دنیا آمده بود
نگران زنی است که زخمهای دلش بو گرفته بود
نمی دید خدا را و خدا را دوست داشت
از تمام عشق انواع بی ریا را دوست داشت
فالگیری که کف غرقه به خونش را دید
صدای جا ماندن دل تک و تنهایش را شنید
دلش برای بریدن دوباره لک زده بود
در به در خسته تر دختر بی بال و پر شده بود
در آرزوی رفتن راهی که گم شده است
مرز انکار را یافت به خیالش راهی رفتن شده است
در زمزمه با معشوقی که نقاب زد بر دیده
انگشت دلش تاول زد از بس تناب عشق تابیده
در سوگ مردی که قد مرثیه هایش سواد داشت
می سرود هر چند یک مداد و ورق بیشتر نداشت
از مردی که به سوی صندلی دار می رود
سیب می خواهد و دنیا پر از انار میشود
یک روز در بیابان شهر یعنی سراب خدا
زنی دید یقین کرد رو گرفته از او خدا
ای آسمان در به دری جاده ات کجاست ؟
پرسید از رفیق رنگی خویش ساده ات کجاست؟
زنی که چشم خدا را از زمین انداخت
به روی زمین بود تلنگری به خیالم انداخت
می گفت دستان قطعه قطعه ام یادگار کاروان داس هاست
کدام دختر این گونه مرد ؟ این مرگ مرد هاست
برای حسین منزوی حافظ منجمد نمود
در سلول زمین هر آنچه نیست برابر می نمود
فهمید بتیم و تقدیر نحس بت و چوبمان
مجنون دو جنسه ای شده بود در ازدحام شهرمان
گفت حال من خوب است زندان خود بود ولی
در برکه ی جاودان بی تقلا سلول سلول خاکستری
غیر از وفا تمام صفات بشر سگی است -هر وقت
این ترانه را خواندم – سگی شدم – هروقت
آذر از گلایه پر و سبو خالی نبود و بود
کوزه به دست در حسرت خنجر دل کم آورده بود
مقابل که نماز کرد ؟ مغلق سروده بود
تنها شدن زشتش کرد – سعی نموده بود
جاده تا شهر سه نقطه ده بی نقطه کجاست ؟
رخوتی برد مرا باور کن – به آنجا که کجاست
فصل سرد و ممتدی همیشه کنارش بود
آذر بی دست و پا سر قفلی شعر ها می زدود
یاد خودم افتادم وقتی از خط بر جبین سرود
یاد ایران که باید استخوان تن برایش ستون نمود
یاد گار آن غرور له شده غیر از این پلاک و پیرهن نبود
هر چه فکر کردم متممی برای این غزل نبود
--------------------
در انتهای دفتر غزلهایت
هر چند بیشتر شبیه اسلحه اند
حیف است این قدر مرد مرد می کنی
حیف مرد که بر تو نام نهند
خودم را به تو
اضافه ی ملکی نمی کنم
اما تو هم
بیشتر هوایم را داشته باش
دوست من !
اینجا نشسته ام
چشم به راه معجزه
با عامل اصلی سرطان
و به زنجیر کشاننده ی روشنفکران
مدعیم ٬ بی بینه
و منکرم ٬ حتی قسم را
تمامتان حکم کنید
قبل از فرمانتان من
زنجیریم .
می خواهی آدم هایی یک دست بنا کنیم
تا آنجا که دیگر
اسمشان
آدم نباشد؟
می خواهی جامعه ای یک دست بنا کنیم
تا آنجا که دیگر
اسمش
جامعه نباشد ؟
می خواهی خودم را از نو بنا کنم
تا آنجا که دیگر
خودم نباشم !؟
¤
پس از "من"
چه می خواهی ؟
میدانی هر روز به وبلاگت سر میزنم
تا ببینم چند تا کامنت رو کرده ای بعد تایید
یا قهر کرده ای با آپ کردن
¤
چقدر به هم نمی آییم
آتش و باد
کاش به جای تمام ملائکه بودم و شیطان
تا بعد فرمانش
به تو سجده می کردم
حیف که
تو شاعره ایی و
رودی و ساحره
و با متظاهری خرقه پوش طرفی .
به تماشا نشسته اند
رسوایی مان را
نکند
با تماشاچیان نشسته ای ؟
یا با حکمتی هم پیاله ام
از جنس جنین در رحم
از ظلوم جهول عجول
جز کفر چه می رود
جز رعشه های
عاشقانه .
معشوقه هامان اسیر دیگری
آرزوهایمان بر باد
اسیریم به طپشی بد فرجام
قفل یک پلک زدن
به اندازه هر صبح ٬ زشتی
که طلوعی دارد
دایره وار بر مهدمان
ما اینچنین ایم .
این چه موهبتی است
که با آن قیافه ی دایورت
دل می بری
از آن فاصله
می جوشانی ام
چیزی را در دلم ٬ در وجودم
که باید حافظ شوم برایت
حماسه می آفرینی
با همان نگاه ها که
به دور و برم می خورد
نه حتی مثل تیر ٬ به خودم
که فردوسی شوم برایت
سرایش وار
اصلا تو
تمام شاعر ها را در من زنده کرده ای
عشق را
و هر چه را به آن باور ندارم
هرچه خوبی است
با آن قیافه ی دایورت
چه داری با خودت ؟
بلبل و قناری
چه اصراری دارند که
دنیا زیباست
همان همیشگی مزدحم حادثه ها
که امتحان دلخوشکنکی
برای عبور از
قمار های شبانه اش شده
همان بی رحم - مهدمان
که هر لحظه
خون و تردید با لا می آورد
می رویاند .
ما و استعاره لحظات دیگران
با بارشی نعش وار از فراز
اعتنا به این روزمرگی
روزمرگیمان
ما و نا امیدی های مقطعی
که چاره ساز نیست
بر انگیختن را .