|
پراكنده گويي هاي غير ادبي ام
|
درگیر گوش هایی
نصیحت درو کنان
چنگ به دوش و پنجه در تار
فریاد هایی
که بغض می کند
می درد حنجره را .
در مکاشفه ای
انگاشتن جاری حق
و عینیتی
به غایت دور
به غایت
و تبعید از مکتوب و منقولمان
سهل .
شما که خون
به کلام و
به دلش کردید
مسخ شدگان قدرت
بعدا بر شما .
ما را که
ادعاهای تان
کرمان کرد
از دیدن
که مهمل ایم
در معادله هایتان
که سهمی نداریم از
این همه شعار و شیدایی انگاری
رها کنید .
احضار روح
به سرم زده
یاد بگیرم
که از حافظ و وحشی و سنایی
از بیدل یا از خاقانی
سوال پیچشان کنم
که معشوق اگر
هزار عاشق دارد و
به چشم نمی آیم
به جز شعر گفتن
چه غلطی باید کرد !
خسوف تو
در غروب آرزو های من
پس ابر های تردید
پشت قله های یک نواختی
مسبب اینگونگی ام شده .
کوری اگر
اضمحلال آرمان ها را
از دست های عقیق به دست
از لب های پوشده از قبح
از سر های افراشته بر یقه های سپید
ندیده باشی .
کری اگر
نشنیده باشی
مظلوم مذبذب
لکنت به وجود
آرزوی حق اش را
در بزم های دو نفره
زمزمه میکند .
گنگی اگر
سیطره ی
ظاهر و باطن را
که کن فیکون شده
در نیافتی .
مستی اگر
مستی قدرت
در نوچه های امروز سر فراز شده
چشمت را نزده باشد .
نشسته ای اگر
فکر کن
که به پا خاستن است .
پ.ن : فضل الله المجاهدین علی القاعدین . . . .
با سایه ای
که هر شب می شناسد ام
و سال هاست
روز ها قهرایم با هم
سایه به سایه
دنبال روز می روم .
لحظه های ناچار
در هجومی مصمم
پرشتاب و گریز پای
هدف دار و مستبد اند .
کمی از تو گذشته
با آبراه هایی که برازنده نیست
به آنچه که در مقابل ماه مستاصل ام از
مجاز اش
با حسرت
بی تفاوتی ات را
در مصاف با شوکران
سر می کشم .
به تو که فکر می کنم
یا مجسم ات می کنم در ذهن ام
لحظه لحظه اش شعر است
اگر چه بر کاغذ نمی آید
که واژه ها هم مثل من
بی جنبه اند .
متحیرام
در سنای تو
در سنای اوست برای دیگران
دیگر چه حادثه ای
تابناک تر از این
که
قفل واژه ها را برایت
اینگونه برداشت می کنند.
التهاب هم کلامی ات
با مجاز که آمیخته شود و غلغله ی
پاسخی بی میل و موجز
از سر تنفر از کائنات که جزوشانم
هم آغوش نا آشنایی و صبر بر این فجایع
می شود من .
تو را اما
این عاجزانه بر درگاهت ایستادن
مغفور بدان .
با تکبر هم آغوش باش ٬
من
به ایستادن و کلام بی پاسخ قانع ام
اگر فقط بشنوی به ناچار
که سخت می زیبد ات.