|
پراكنده گويي هاي غير ادبي ام
|
ایدئولوژی نداشته باشی
برای هر دومان بهتر است
تازه تقیه را که خر نخورده
احتیاطا یک نمازی هم بخوان
مسلمان که شاخ و دم ندارد
که شاخ میشوی برای ما !
خیانت
در چهره های رو به ثوابشان
و دو چهرگی
زیر پوششی از کرک های گونه شان
تو را به شک می اندازد
این عمروعاص است یا ابو موسی اشعری .
عفو را
جز بر درگاهت
از که می ستاندیم و
عشق را از که
ما راه یافتگانی مغبون
نشناخته حرمت
آن سرا را
عفو اما نیک جزایی است به شرمندگی
که عذاب در رتبت شما نیست
هرچند
سزای ما .
رهایم که نمی کنی
باری
رضایم کن .
حسرت و پرواز را
نامنتها صبوری کردن و
انتظاری دریده به پشت این
لجن هایی که زندگی نامیدنش
راهی نمی گذارد برای
تطهیر .
جان می کنم
بی عاشقی
خونم اما به گردن خودم
تو را این سر در گمی عاشقان
بس .
دیوان
نگران تعذب مان
مسخ کرده ایم با خود
آرزو یی نزدیکِ نزدیک
باید
کوه را بدوش گیریم و
در انتهای مشرق بر زمین بگذاریم
متیقن
که خورشیدی
نخواهد دمید .
فجر که دیگر
نه شکافی دارد نه روزنه ای
چون پتک بر سر شب
به پاس انتظاری
روانه می شود
من و صبح
هم بستر میشویم
به عادت سگان
تا شامی دگر را
تا سپیده
به انتظار بنشینیم .
نگران این
صبحگاه استحاله شده ی بارانی نباش
اگرچه بی پناهم
شاید قوس و قزحی بدمد .
إذ جار جارنا جوارُکِ لیست لنا
جارت علینا و الجورُ منک معمولْ
فإذا دققت فی بلا نزلت علیَّ
علمتُ البلا قد منک مأثورْ