|
پراكنده گويي هاي غير ادبي ام
|
کوه ها را اگر حمل ٬
بر ما کتابت کنند
ذره ذره به دوش خواهیم کشید
ما را
نا امیدی از هم جواریت
به خون می نشاند .
ما و صبح آنگاه منتظَریم
که وعده ای مان داده باشی به وصل
حالا که سپیده
وعید ِ هجر می دهد
دیگر به شوق
چه حاجت .
"دنیا مزرعه ی آخرت است"
شک ٬ از همینجا
به بار می نشیند
تناقض ٬ به فصل درو می رسد
که با قلم ٬ تردید
درو کنیم
"دنیا بازیچه است"
و ما
گیل شالی کارانی مردد که
به بازی ٬ توشه ی شتا را
سست و کاهل
انتظار میکشیم .
قد قصدت المعشوقه ذبحنا
و الله لن اعترض علیها بحرفْ
رضینا بقتلنا بیدها و مسرورون
وجبته بنا سقایتهً و صرفْ
غربت بس نبود
که به زهر متوسل شدند ؟
به اعجاز
این پلیدی های روح بیفکن
ما را حاجت
جز به درگاه تو التجا کردن
میسور نیست .
متزلزل پای
در
راه اضطراب یقینمان شد
رسوخ بر این صراط
علم میخواست و
مجنون وار جنون ورزی به سبک روز
ما را که پای چوبین نیز نیست
در سفر عشق
چه میکنیم ؟
ناگهان
ناطلبیده به بار نشستی و
نا خواسته اوج را
سکنی ٬
نگران فرجام نباش
دادگاه هستی
سخت کینه توز تر است
که ما را
هم بند کند .
من نماز عشق خواندم
اما رو به قبله ی تردید
این است که
مدام ِ قضا کردنم .
آن شاعری که گفته بود
با علی (ع)
دفن شد عدالت
چه دردی از ما
یا زهرا بنی یعقوب دوا می کند
اگر امروز
ما با عدالت
که با
عقل ها و وجدان ها هم
خبر گزاری ها
ما سرعت نور را کشف کردیم
از قوه ی قضائیه مان بپرسید .
واژه ها
آنقدر بی مغز اند که
به حرکت وا نمی دارند
مجنون اند یا مرده ،
بی مغزی
ترجیع بندشان است .
خود کار ها را بشکنید
کاغذ ها را آتش بزنید
قلم دیگر تاثیر خود را
مثل سلاح از دست داده
هر کس
کلاه خود را
محکم بگیرد .
زمین
نه آنچه را تو خواستی رویاند
آسمان
نه آنچه را تو خواستی بارید
سرنوشت
آنچه تو بخواهی میشود
تو
آنچه سرنوشت خواسته
زمان فریب ماست و
همه چیز آن جورند که باید .