|
پراكنده گويي هاي غير ادبي ام
|
این خورده شیشه ها
گمشده الفاظی جایشان
که خون می رویاند فقط
فقط خون
بجای واژه های نفرین شده .
تف به این
امان خواهی از
سه شنبه های لعنت شده
که بی تو
با این همه دو دلی
نمی گذرد .
نه به دشت ها و
نه به آبی موج ها
به آغوش گرم مادران قسم
سبز ترین صلح
با سرخ ترین خون ها
به بار می نشیند .
به ارتباط چشم های تو با
آزادی تبارانی محبوس
به انتهایی ترین شماره ی همراه ات
به تعجب های پر ولوله
که آینه ها را ترک میدهد
به سرانگشتانت که سخت نوازنده اند
به انتهای پشت پاچه ی شلوار ات که
آینه ی دل من است و
به تمام سکنات و اطوار و حالات تو قسم
من اینجا هستم .
به ابر قسم
کوه می گریست
از طعنه ی باد
چه رنجش
تا ستاره ها بر جایند و
کوه می گرید .
از میرزا کوچک ام خواندن تان
چه باک !
توحید
محتوا و صفتِ ایدئولوژی است که
کو هستان و خون
نبط کردم
. . . گوشه ی حجره ها
از دغدغه بود که
چکمه به پای داشتم
جای نعلین و
در همیان
گلوله ٬
میرزاهایی که
با میرپنج هم بستر شدید
به تسلیم یا
تمکین .
من را ٬
مترادفِ التهاب
به واژه نامه ها بیفزایید !
کارگری
هشت ماه
حقوق نگرفته
هشت ماه .
در دماوند کوه و در بند چنین سروده شده . . .