|
پراكنده گويي هاي غير ادبي ام
|
حالا که دارد محال می شود
عبارت هایی از آن جنس که
مجنون مرور می کرد
با تیشه
دل ٬ نخواهم کند
بگذار
ناصحان و عاقلان
به استخاره ای مایوس
از سحر
انصراف برداشت کنند .
به آیاتی که یک به یک
نسخ میشود در برابرم
دیگر التهاب
بوی اذان نمی دهد
و پیوند هایی ما به ازا
این صنف صنف ترین حیوان را
به زینتی نه در خور
با مدعا هایش
که آسمان دو انگشت سخت بر گوش می فشارد
از بی تابی استماع ٬
به مصاف می خواند .
منجنیق ها به بار خواهند نشست
وهیزم کشان
تبر به دوش خواهند کشید تا بار دیگر
گلستان
ماوای ابراهیم شود .
ما را به پرواز وعید مده
به خاک خو کرده ایم .
به اشک التماس می کنم
به تو
به پاهای بی نای و بی تصمیم
رنج را به دیگر خطاب باید خواند و تو را
حسرت ٬
به آشنایی ات بود و حالا به همجواری ات
و روزگار با انبانی از تیر بر گرده ها یتان
به فرار می خواند ام .
او که در تمام لحظه های زندگی
با تو بود
یا تو را طلب نموده بود
از تمام دست ها
او که صبح را با تو صبح می نمود و هر شب اش
تا به صبح با غزل
جشن ها برای تو
غصه ها به دل روانه کرده بود
من نبوده ام
من ولی خط به خط
حسرت تو را سروده ام
از تمام سنگهای فاصله برای تو
کاخ ها بنا نموده ام
من کلید واژه های عشق را برای تو
جور دیگری سروده ام
باز هم سوال ممتدی زبانه می کشد
در نگاه تو
چگونه بوده ام ؟
من
اگر تو باورم نمی کنی
نبوده ام
آسمان چراغ ممتدی است
اگر ستاره ای
صبح فرصت طلوع دیگری است
اگر بهانه ای
ولی اگر همچنان
غروب کرده ای به پشت اعتنا
شام من
سحر نمی شود
روز من
دگر نمی شود .
گیرم
از این بن بست هم پل زدی ٬
- به اعتبار خودت -
با خورشید ٬ که هر روز بر می آید
با خورشیدی که هر روز غروب می کند
- تا اسم روز باقی است -
چه میکنی ؟
اگر چشم براهی بس بود
از ماه پیوند نخوردن بیاموز
با فلسفه
به اعتبار نا متجانس ها
با ستاره .
به ارتداد قسم
ماه که نامیدم ات
شوکران را تفسیر کردی و
قمر در عقرب را با
سنگین سری ٬
تشبیه ابروهای تو به کژدم
سزای من نبود
اما
وحی که منقطع شود
جز به تو
امید نبسته ام .
یک تنه که صف زدی و
از دوزخ برانگیختگان ِ وحشی مقابل ات ٬
تمام یکه ایستادن ها با تو پیوند می خورد
زمان را
چه به سخره گرفتی
آنگاه که با تو واژه ها تعریف شدند
و نام تو
در آن حین که خنجر بر قفایت جای گرفت ٬
نسخ بسم الله بود .
مراعات نظیر ها یم که
در این پاره لفظ ها
کفر و ایمان باشد
حتم بدان
بین چشمهای تو و دل من هم
تشبیه هایی پیدا می شود
آنها سخت سردند و هنوز
میتپد این یکی و
امید بسته .
چنین سر کش از می ز پیمانه ها
سرایندگی بس کن از سایه ها
دلیلی برای تفکر نماند
که افسار در دست گوساله ها
شعار عدالت ندای ددان
امان از شما تف به این واژه ها
شعار و شعار و شعار و شعار
شعار از روایات و از آیه ها
تمسک به ظاهر شده کارشان
تمسک به دشتی پر از لاله ها
دکان های بیداد تقسیم کن
و ما در صف ایم نر - ماده ها
این زبان را نزدیک کن به ٬ آن زبانی که میدانی
بگذار آرام گیرند روی هم آنچه میدانی
نه عقب تر رو عقب تر باز چهره ات را نمی بینم
ماه مشتی از خاک است صورت ات آنچه میدانی
دست هایم حلقه شد اینبار چاه سهم زلیخا شد
مشکن این حلقه ی دستان با نگاهی که میدانی
دست هایت نوازشگر چشمهایت چرا اینطور
قاتل و مست و مخمورند زان شرابی که میدانی
لحظه ای صبر کن گویا محتسب رسید از در
حیف تو من که مقتولم زان حدودی که میدانی
محتسب نبود عابر بود باز آ آهوی وحشی
من شدم صید تو با تیر با کمانی که میدانی
گردش و چرخش و خیزش روشنم شد کنون تفسیر
که بیاویز عاشقی گر ٬ از ٬ ریسمانی که میدانی
آتشی میزنم سیگار دود خسته ای دارد
تا سحر با خیال تو اینچنینم که میدانی
از سرایش چه سود
حالا که جهان و دوزخ
با سردی تو
حرف مشترکی ندارند
ارتکاب ِ
هم جواریت هم
بین پیوند و ما
هجایی نمی گذارد
از آمد و شدم
فرق هاست
تا
آرمیدنت
همان دست کشیدن
اگر دستی برایم می گذاشتی
این طور مچاله
برایت نمی سرودم .
باعشق کنم درمان هر داغ که بگذاری
بر صورت و بر قلبم هر لحظه به هر جایی
جز حسرت و جز ناله ما را چه دوا باشد
جز اشک شبانگاهی جز آه سحر گاهی
تکرار فقط باید تصویر تو را در خود
سر با دگران ات خوش دل با دگران داری
جز یأس چه قسمت شد ما را ز وصال تو
برمن برود مخفی آن جُور که میدانی
مار را ز تبعّد کشت رخسار ور رخ و رویت
راحیله ی دشمن خو زان سویْ چرا رانی
بودیم هوا خواهت هستیم هوا دارت
تو با دگران سر خوش سر با دگران داری
ما را به نظر بازی رسوا تر از این بنما
بر بط زن و رقصان کن زان صنف که می خواهی