تبليغاتX
خ ز ع ب ل ا ت
پراكنده گويي هاي غير ادبي ام
 

حالا روان تر مینویسم روانی ام کردی آخر

خیلی معتاد ات شدم نمی کنی اما باور

 

زبانم را کردی باز به اشعار عاشقانه

جبرئیل کوچک من میسازی از من پیمبر

 

رسوایی بود و جنون  پیامی که آوردی

خداوندگارا نگارا بگشای از دیوار من در

 

شهره ی آفاقی و نو گل مجلس هایی

افکارت می اندازد مرا هم به درد سر

 

بس کن تغافل کمی هم از تکبرت کم کن

میزیبد ات این تکبر ای وای خاکم بر سر

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 0:9  توسط وحید  | 

 

یک روز سینه ات را با خنجر می شکافم

تا طرز کار قلب آهنی ات بدانم

 

بدجوری احساسم را پنهان می کنم از تو

یک سال و اندی شده چقدر پنهان کارم

 

از تو اشارت هایی می آید گاه و بیگاه

برای پنهان کاری دیگر توان ندارم

 

تمام ترسم همین است نه از رسوایی از تو

بگیری این گاه و بیگاه دیدارت از دستانم

 

باور کن عیبی ندارد دوری از وزن عروضی

برای از تو نوشتن  قافیه نمی خواهم

 

عیبی ندارد عزیزم خنجر به دست تو باشد

بیرون نکش از فکرم فرو کن در چشمانم

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 0:9  توسط وحید  | 

 

سر درد عجی دردی دارد سردرد از دردت گرفتن

یا بی هیچ ارتباطی هر هفته پیش ات نشستن

 

فرقی ندارد برایت فریاد و داد و سکوتم

درد آگین تر از همه این حجم حرف و نگفتن

 

گویا پایان ندارد از تو نوشتن انگار

پایان ندارد از تو پشت سر هم نوشتن

 

باشد من می نویسم تمامی درد ها را

با همان یک آرزویم یعنی از پیش ات نرفتن

 

آهنگین دل آهن دل جمع دو تا نقیضی

یعنی از دست ات می آید محال ممکن کردن

+ نوشته شده در  جمعه 25 بهمن1387ساعت 23:28  توسط وحید  | 

 

بدجوری جنون ام گرفته جنون ام گرفته بدجور

تمامی شان بن بست اند همه را طی کردم صد جور

 

مکالمه ها روز و شب بین تو و من در جریان

جریان ندارد صدایت اصوات دیگر یک جور

 

چه فایده وقتی که از عاشقان ات بیزاری

تازه فرقی هم ندارد با آن اخلاق نا جور

 

در نمی آید جور اصلن یک جور بودن با تو

با هم جور در نمی آییم حساب می کنم هر جور

 

آن روز اول ای کاش یک جور دیگر می شد

باز از خود ام می پرسم آخر چه جوری کدام جور ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 0:27  توسط وحید  | 

 

تو پیوند هایی داری که شاخه هاشان روی آسمان ها

- با آن همه وسعت اش -

جایی در مردمک

برای ریشه نمی گذارد .

 

من هم روی همان صندلی ِ لقِّ نامربوط

با آرمید گان ِ زیر سایه های تو

و زخم زنندگان ِ به پیکر ات

و چینندگانی از جنس ِ هیولا

نگاهی کال ٬

به نیم خورده های پراکنده می انداز ام .

 

همه چیز طبیعی است بجز

رعشه ی مویرگ هایی که روی انتهایی ترین ها

ارتباطی با روح ام دارد

همه چیز بجز

سَکت های تنفر آوری که به تشبیه از کاغذهای خونی ِ تو

روی این خودکار کَج ٬ کَج می شوند

 

پس باور کن 

همه چیز طبیعی است حالا که

تو را به خدا نمی سپارم

وقتی سنگینی سکوت حاکم است و

پتک ِ آن همه ابراز های فاصله افزا هم

ترکی نمی اندازد ٬

- در تصمیم های شبانه ام لا اقل -

 

و وقتی دنبال تو می گردم

در اینترنت

یا خیابان های تهران

انگار در فایل پیکچر

دنبال تِم ِ مناسب ام . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 15:45  توسط وحید  | 

 

دیگر چه مانده برایم تا با تو از نو دوباره

پیوند هایی بسازم خالی بدون کنایه

 

از شعر های بی وزن  از قافیه تا ردیف اش

خون ریزی واژه هایی است با مشتی الفاظ  پاره

 

انگار قسمت نبوده قسمت شدن قسمت ما

جز اشعری مسلکی چیست بر درد اینگونه چاره

 

ای وای در این هیاهو نا محرم انگار ماییم

ما صبر را پیشه کردیم هر چند صبری نمانده .

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 23:20  توسط وحید  | 

 

آنان

مشت هایی داشتند نه گره کرده

که از میان اش

بوی خون می آمد از کاغذ

و هیچ گاه به ساعت ها بسنده نکردند

 

به مصاف آنانی رفتند

که بی زخم هایی بر گرده هاشان

زخم هایی در مشت هاشان

و زخم هایی داشتند در سر

به گواهی خون های گلو

 

همه از یک جنس نبودند و بودند

هم از یک جنس بودند و نبودند

به گواهی گام هاشان

 

حالا خورشید همیشه

به حرمت ٬

نیمی از روز سکوت می کند .

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 23:1  توسط وحید  | 

 

پیوند های تو من نه از جنس چیدن است

نه از آن سنخ

که عابری نفسی تازه کند در جوار اش

پس ارتکاب را به دست های تو می سپار ام

هر چند

فصل کوچ از یاد رفته باشد .

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 13:13  توسط وحید  | 

 

شعر تابع مفهوم است و من

 عاشق تو ام

- با تاکیید هایی که شعر سپید را هم از قافیه می اندازد-

که وقتی پا روی پا و دست روی دست میگذاری

تار می نوازند سر انگشتان ات

تنبور

یا توقف می کنی در ساعات یک روز با عکس اش

به رابطه ای

چشمهای تورا خوب می شناسم

همان ها که سحر هاشان باطل نمی شود

هر چند به موقع

توبه کنی .

+ نوشته شده در  جمعه 4 بهمن1387ساعت 23:21  توسط وحید  | 

 

زجر هایی از این جنس

با عاشقانه هایی از جنس تو

نه با نعشگی خواب های نقاهت می خواند

نه با مرگ

پیشوایی است با تاویل هایی نو از عذاب

و کتمان های من

که قرینه اند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت 21:7  توسط وحید  | 

 

صفر های بی محتوا شده ٬

جمع که می شود با متفکر های ضد کمونیست

گاو هایی مثل آدم ها

توی صف اند

و تو هم

استحاله شده ٬

سر به گریبان می بری

و خاطرات آینده را مرور می کنی

بی اینکه زخم هایش ازرده باشد ات

هر چند ارام نمی شود گرفت

با دل خوش بودن به عبور .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 10:43  توسط وحید  |