|
پراكنده گويي هاي غير ادبي ام
|
اگر سخت بر مجنون گرفت زمانه به هجران لیلا از او
و گر می خراشید شیرین مثال چو دل کوه فرهاد با یاد او
یقین چون من آشفته حال و نزار از آن دو نیاورد عالم دمار
که من عاشقم عاشقم عاشقم من عاشق شده ام نمی داند او
الا طبل بر رسوایی زنید در زهد از ریشه اش بر کنید
من اینجا مقیم ام من اینجا دخیل کنم صبر تا حکم فرماید او
حدیث و روایت برایم نگو ز آیات قر آن دلالت نجو
من و کفر و زندیق و شیطان و شرک ز یک جرعه مستیم ساقیست او
مرا زار می خواستی زارم از مرا خاک می خواستی خاکم از
پر از التهاب و پریشان ام از نمیداندم اینچنین ام از او
اگر سوی مقصود خود سر کند به یک ابرویش گر اشارت کند
چه آشوب و بلوا به دل میشود که شاید مرا در نظر دارد او
"عطش من نشانه ی آتش توست"
پ.ن : گوینده را نمیشناسم اما از من است .
بخیه زیر چشمانش
باید از نو اعاده شود
شاید از نفوذ آن چشمان
اندکی کاسته شود
غم نمنانم و سر ریز
می کند ز لبخند اش
خون به دل اشک بر چشمان
تا نگاهش بهانه شود
انتظاری ندارم از خورشید
ماه مجنون تر از او هست
در غروب آرزوهایم
سایه ها آیه آیه شود
وحی میفرستد باز
بی اشاره ی چشمان
غیر ممکن است آخر
زجر بر درد چاره شود
حقه الدین و المعنی
با ریاکاری و سالوس
نا امیدم از تقدیر
انقطاعش دوباره شود
کل ثانی عشرون احب الی لاننی
ولدت فیه لو آمنت باتناسخ
و من البدایع اقوالها العجیب
کیف افترضت علی بالتغافل
ما فی طریق الحب تناسب شرط الا
تر ان الارض مدار الاقامر
هر بار دل به این روایت نارس میدهم
به آیه های بی حیای باد وقتی
بدبینانه تلنگری می شوند
و جریان وحشی خون که با حیات
عهدی به اخوت بسته
تمام حرف بر سر تناسب بود وقتی
چشمهای تو کشف شد در دلم
و من لحظه لحظه زیسته ام که پاسخ ات
از آن دست که خود می طلبی نیست
تو
در پی تناسب هایی
پس مرا هم چاره کن
با این کودک بد انگ که تو را لج کرده چه بگویم ؟
با زخمی به بستر می روم که امید را خط می زند
از دکمه ی سرچ در هرچه واژه نامه
تو هم بی خیالی را روی مسواک می کشی و
بوی نعنا میگیرد ماستی که سالهاست موی درونش
قهر کرده با دیوان محاسبات .
با این همه معیت هستم من از تو جدا
فاصله ها را بشکن ناگهان با کودتا
عشاق نامه ای نو می نویسم برایت
با سیاسی واژه ها در تمام حوزه ها
آبستراکسیون کن از رسمیت بینداز
قلبی که خالی از توست بیخود میتپد اینجا
منتظر تو هستند گلوبول ها رگ به رگ
فرمان رفراندم را صادر کن دیگر حالا
قانون اساسی نداریم جز تو قانونی نداریم
استبداد ات شیرین است همان دموکراسی ما
چریک های فکر من بدجوری پیش ات ضعیف اند
پارتیزان های چشمت استاد چگوارا
سنگر گرفتی پشت سنگر های نونی شکل
گاهی گره می دهی با اخمی به ابرو ها
آری شنیدی درست ابروهایت جاسوس اند
تو اخمشان می کنی گره می دهند آنها
متحد و متفق تنها می جنگم باتو
خون ریزند و جرارند نازت مثل نازی ها
باید می گفتم
آن خال چقدر به صورت ات می آید
هیچ کس نمی فهمد نشد !
که با تو
از چه زمزمه میکنم
و با چه از تو .
و کجا اینقدر واقعیتی متناقض است ؟
هر لحظه بی اعتنا می گذرد
من هم دیگر
مشمئز،
از نوشته هایم .
هی سرفه کرد و سرفه خون ریزی کرد از دهان
در این حالش دیدم و تف به زمین و زمان
نفس نفس می زند می کشد نفس بد جور
مخلوط خون و هوا ندارد دیگر درمان
او دارد جان می دهد زمان ائتلاف است
جنگ و دعوا و بلوا مدعی ها فراوان
گفتند چیزی نشد که فقط شیمیایی شده
برای درمان شدن هم میفرستیم اش آلمان
هاینریش بل پس کجایی رمانی تازه بنویس
انتخاب اسمش را بگذار بر عُهده مان
اسمش کمی طولانی ست اما اسم زیبایی ست
دزدان ددان احمقان فاجران و جاهلان
فروشی ندارد کتابت خریداری چون نمانده
یک نسخه هم اهدا کن به بنیاد جانبازان
برای فاجعه ای که دچارش شدیم :
باید به شعرش میکشیدم کاری را که کرده بود
احتمالا چقدر او از زندگی ها خسته بود ؟
تنها نبود و تن ها مجاورش خیلی بودند
از روی سفره دیشب یک بشکه نفت آورده بود
هی داد می زد کجایید نماینده های مایید
فریاد زد اما خوب جوابی نشنیده بود
جان باز بود و سرباز یا معتاد و روانی
فرقی هم دارد مگر آدمی آواره بود
اشتباهی شد حتما گفتم آدم نه اصلا
بین او با آدم ها فاصله افتاده بود
تصور کن یک پسر با شانزده سال از عمر
می بیند بابایش را بابایش جزغاله بود
بی شرمها ننگتان باد از گفته هایی که گفتید
شاید می خواهی بگویی جاسوس که و که بود
خود سوزی پایان ندارد آبرو نمی گذارد
برای آنهایی که گفتند دولتی کریمه بود