|
پراكنده گويي هاي غير ادبي ام
|
نه برادرم !
محرمانه است
نه این که تو محرم نباشی . . .
شاید هنوز خودم هم نفهمیده باشم
اصرار نکن که اسرار برایت بگویم
سری است
نه این که تو مصر نباشی . . .
.
عمرا جدا باشم از تو تا روز و شب بر قرار است
وقتی که ما بی قراریم دل روز و شب بی قرار است
پاییز دیگر نباید حرفی بگوید از این درد
در صورت و لفظ و معنی پاییز با تو بهار است
هر وقت این تاس مجنون قِل میخورد روی صفحه
من مطمئن میشوم که تصویر عشقت قمار است
هر چند هوشنگ شاعر از بی بدیلی سخن گفت
این درد ها را ندارد از درد تو بر کنار است
ای ماهِ بر قله پیدا خورشید صبح سحر گاه
میدانم آغوش تنگم شاید کمی بر تو عار است
.
شب گرد شب های شهرم دردی نهان دارم از تو
از تابش ات ابر خونم تا اشک می بارم از تو
فصل درو شد عزیزم اما حذر کرده بودی
در کوله باری از امید یک شاخه می کارم ازتو
دیوار ها هرچقدرند در معبر رفتن تو
سر تا به پایم تبرک بر خاک میسایم از تو
از بس که بیداد و فریاد ترتیب بندی و تنظیم
بیهوده است این هیاهو آشفته می نالم از تو
هر چند فصل بهار است بحریست مجنون تر از موج
تا ساحلت دست و پایم ، مردند و بی حالم از تو
.
درد تا کنون گرفته ای از تمام تار و پود شب
آیه آیه شعر کرده ای حجم نت به نت سرود شب
خون دل که خورده ای ولی ، مثل من میان خون و دل
یافت کرده ای شباهتی بین سینه و دل کبود شب
تکه تکه ذوب شد دلت من که منکرش نبوده ام ولی
قلب ذوب سنگ میشود از آن ، سهم من شده جمود شب
با افق که متحد شدی ، من میان طلعت و غروب تو
دایرست و گیر کرده ام در میانه ی عمود شب
جابجایی تصورات ره گشا که بوده اند لیک
من به فکر صبح بودم و ماه گیر اوج یا فرود شب
آتشی که میزنم به خود زجر هجر توست آتشم
گرچه شعله می کشد ببند چشم ها به روی دود شب
.
حالا که باید دوباره شعری مردد بگویم
تردید را بر طرف کن از خال و از خد بگویم
هر چند محدوده ی لفظ بی ظرفیت می نماید
باید که از لفظ موزون اشعار بی حد بگویم
سد میکنی حرف من را صد بار با بیش و با کم
دست از دهانم بردار یا از پشت سد بگویم
من بودن و عشق تسخیر از خاک تو خون تخمیر
یک نفخه تا روح تازه می بخشیم بد بگویم
این مرهم درد معنا با لفظ هایی مردد
بعد از تو حتی به باران باید جواب رد بگویم
.
شعری که باید برایت ، می خواندم این ها نبودند
تعیین شان در دو دستت یعنی چه باشند و بودند
در شانتان شان من نیست آرامشم هم خیالی است
تک تیر قلبی دو گانه افکار بد در عبورند
جز عشق مرهم ندارم بر روی زخمت گذارم
وصل است پایان این هجر اعضای من در شهودند
باور نکردم که باید بیگانه باشم عزیزم
هر چند باشم معلق عاشق ترین ها صبورند
من هر چقد بد که باشم معشوقه ی من شمایید
دیگر ندارم تصور بعد از تو تن ها دروغند
تو مقصر نیستی و
زورام هم به خدا نمی رسد ؛
حالا عمو زنجیر باف ها می گویند صبر کن
و هی دست هاشان را دور ام حلقه میکنند
در همین گیر و دار می گویی : "تو بازی نیستی !"
ومن قفل کرده ام که
این زنجیر با تو ، با من و با کارگردان نق نقو و خرده گیر
به بهشت میرود یا جهنم !
این وسط کمبود اعتبار عین همان کمبود اعتماد است و
من میفهمم که محلی از اعراب نداشتن هیچ ربطی به نحو ندارد
عشق را که در حالت Standby بگذاری
انگار باران هم قطع می شود چه برسد به برق
و تو پیوند جسم و حس را بهتر می فهمی
حالا اگر بازی ادامه پیدا کند
تلفیقی است از وسطی و قایم باشک
آن وقت من مثل کبک ٬ هم چشم میگذارم هم قایم میشوم !
چقدر بد است که تو مقصر نباشی !
هرچند چیزی نبودم برایت غیر از اینها
باور کن هستی برایم خیلی تو بیش از اینها
من خیلی مدت شده که همراهت تنهایم
فرقی ندارد اگر بازم بمانم تنها
اما این تنهایی ها ازجنسی بی بدیل است
لا تبدیل لخلقه ایضا لخلقنا
وقتی که مرده باشی در بین زندگانش
چه فرقی باشی زنده در میان مرده ها
هر وقت این ماه معنی در خسوفی پر بهانه
باشد انگاری هستم من در کنار شما
آغازش یک تلنگر با یک ضرب و سپس گیر
گنجشک باشی یا ببر مبهوتی در قفس گیر
تردید یعنی که دردی از مصدر بی خیالی
با چشمهایی مردد در انتظاری نفس گیر
هی . . . و . . . میکشیدم با سعی هایی معلق
حکم تعلیق از چشمش حالا من با . . . و . . . گیر
گیر هوس لحظه ای من حتی اگر بوده باشم
خطابم اینگونه میکرد کردی روی هوس گیر
من فکر میکردم او را درگیر گیری کردم
حالا من گیرم انگار دادم به او از بس گیر
جز اندیشه در سرت در همین لحظه حالا
افکاری داری در انگار از انواع کودتا
حس کردن یا فهمیدن یا وحی یا که الهام
فرقی هم دارد مگر نباشم که با شما
انگار یک استدلال یا چند تا دلالت
باور کن که دروغند باشند اگر ضد ما
این حرفا عین هم نیست میبینی جنسش جوری است
خاموش است آن تلفن من هستم اما آنجا
دیدی گفتم این باران بدجوری نحس و شوم است
جنست که آتش باشد مسموم اند این باران ها
میدانم بر میگردی اما یک کمی سخت است
تحمل و صبر من رسیده به انتها
این که روز دوم است تا به آخرش بخوان
نعش من بدون دست میرود دوان دوان
کار من همین شده ذکر و فکر و فکر و ذکر
بی تحملم ز صبر موعظه کنان کنان
حنجره همین شده منفذ سیاه شب
درد سر نگیر از این الامان و الامان
نکبتی تر از همین لفظ ها شد ادعا
میکنم چنین چنین میکنم چنان چنان
توبه های مرد بد گیر کرده در زمین
می روم تو هم بیا آسمان به آسمان
پایین یکی تنهاست باور کن که من تنها ترم
او بی قراری میکند من ملتهب آرامم و غوغا ترم
سبقت ز هم دارند هرکس در کنارت بودن و
انگار در بینندگان آن گوشه من رسوا ترم
هی درد ها را جمع کردم در خودم من با شتاب
پس میدهد بر من به هر نوعی و سر تا پا ترم
این حرف ها را ساده میگیری همین امروز فهمیدم
که گویا راست می گویی ولی من عاشقم شیدا ترم
تکرار کم کن فکر منفی منفی هر فکر در مثبت بدون تو
آرزوی جمع دارم با تو اما این زمان منها ترم
حرف ساده ساده حرفی نیست تو هر لحظه زیبا میشوی
تا تجلی میکنی من این مسافت را به خون پیما ترم
این غزل شاید برایت هدیه باشد یا که نه دیگر نمیدانم
آدمی سان مرهم دردم تو انسانی تویی حوا ترم
اگر میخوانیش اینان نیند الفاظ تکراری
اگرچه ظاهرا هستند از آن الفاظ تکراری
که این دردی که در سینه ز ابرو و دو چشمت هست
بیان هرگز نمیگردند با الفاظ تکراری
و این تقدیر اگر چه مشکی و پیچیده و در هم تنیده بوده تا حالا
به فال نیک میگیرم چو جعدت با همین الفاظ تکراری
و باور کن که این جمله همان من دوستت دارم اگر چه
پیش تو تکراری است هرگز نبوده لفظ تکراری
که این تکرار اگر چه از مکرر بودنش گاهیست تکراری
ولی تکرار دم یا بازدم کی میشود تمثیل با الفاظ تکراری
تو را من بیشتر از خود تمامت را همینجوری
پرستش میکنم هر بار اگر چه با همین الفاظ تکراری
.
جدی نگیرم عزیزم عیبی ندارد مگر این
حرف خود من نبوده بی محتوایم بی دین
عیبی ندارد مگر دل چند است در دور دنیا
تو می بُری رشته و من می افتم از اصل و از زین
تصمیم من مال من بود تصمیم من مال من هست
تلفیق این ما و این من یک بار دیگر ببین
ای کاش از اسب و از اصل افتادن در دام دوزخ
تشبیه میشد با از چشمت افتادن با کین
حالا من و نحس باران شبهای چشم انتظاران
دیگر نماند آبرویی ننگین تر از دار خونین
.
تو می بُری دل و من هم ماتم در این صفحه ی دل
در صفحه ای بی مربع مشکی و خون رنگ و سافل
حالا میشود فهمید فاجعه را با عمقش
شعری از عکسی و درگیر با قافیه ای مشکل
یک لحظه بد فهمیدن یا فهمیدن بی تصمیم
لعنت به هر دو معنی فهمیدن هم بی حاصل
وقتی که دیدم شما را حتما می افتم به خاک
بی شعوری از سنگم بی قیمتی هستم جاهل
دیگر تحمل ندارم هر جوری باشی خوبی
آرزویم مرگ است و مردن هم سست و کاهل
حجم حرف هایم کی توی شعر می آید
خون به واو و آ ای وای واو و آ نمی آید
حرف من همینطوری بی سر و صدا دارد
محرمی نمی بینم محرمی نمی آید
جرم من همین بودست جرم من نه جرم من
دست حق کجایش بود جز قلم نمی آید
جنس من تویی دیگر استحاله شد گویا
زعاشقی زمن جنسی نه صدا نمی آید
بخت ما همینطوری است تق و دیر یعنی که
تق این بلا حتما دیر دیر می آید
کم نمی شود حتی ذره ای ز احساسم
کوله باری از دردم راه دیگری دارم ؟
از تکان تکان دل میدوم به سوی تو
ماه من شده تقویم ما بهتری دارم
رد که میشود واژه بی تو از سر و کولم
خون به دست و در تقدیر بخت نکبتی دارم
ابر بی مهابا حیف می پرد به روی ماه
من پلنگ بی دندان خط بد تری دارم
این مترسک خونی عمق زخم و دردش را
چشم بد ز رویت دور سر به سجده ای دارم
هر جوری جورش کردم یک جور ناجوری شد
یک دوجین حرف صد جور آخرش بد جوری شد
با این که جم و جور است صد جور وجور واجور است
من نمیشوم جورش یا او یک هو جوری شد ؟
اشکال از من بود انگار کم طاقتی شاید هم
وگرنه جنسش جور است یعنی همانجوری شد
هرکس میگوید پسر اینجوری بد جوری است
عیبی ندارد شاید باید اینجوری میشد
حالا هر جوری باشی من میشوم جور تو
هی جیر و جیر و جور جور ببخشید اینجوری شد
با این که این اینجوریست یک جوری التماس است
خودت یک جور جورش کن نباید اینجور میشد
نعشه میشوم هر بار با سرودن این شعر
عاشق تو ام جرم است سرنگون زسر در بئر
با تو مسجد از این پس جای بی سر انجامیست
استحاله شد اسمش اسم مسجدم شد دیر
من پر از توام دیگر جای خالی ات پر کن
پر نمیشود اینجا جای خالی ات با غیر
انفسی و آفاقی آیه های سر در گم
این محال ِبی تصویر بی تو بودنم در سیر
قافیه چه میداند او فقط کمی تنگ است
بال خونی ام دارد آرزو برای طیر
پر ز التهاب حرف او همین دوست دارمت
شعر می نوشت تا بیان کند می پرستمت
کار دل نگر موج بی صدا مرد ناخدا
قایقی به پشت روی دفتری می نگارمت
مشق شب همین حرف و حرف و حرف تادوباره از
این رگ گلو این تن صدا می شناسمت ؟
جمع جمله ها شعر بسیار مخلص کلام
روی چشم خود تا ابد تو را می نشانمت
.
در . . . . نبود اینبار در. . . .ی تخریبی
راهی به فراری که می بینی و میمیری
نه جرات رفتم را نه قوت ماندن را
در سوی تو چون باشد با مسلک تقدیری
الهام همان توهین تقدیر همان فحش است
با لکنتی از وحی و دیوانه ی زنجیری
در ساحت قدسی ات پا تا به سرم چون خاش
من عبد تو ام بنده تصمیم که میگیری
وقتی که به دست توست تقدیر من یاغی
با خالق مخلوقات آماده ی درگیری
.
مرد بوده ام همین لفظ و محتوا نداشت
شعله میکشم ولی خاطرت که جا نداشت
سایه بوده ام و تو شمس پر فروغ صبح
وقت رفتنت خبر دل ز کودتا نداشت
نه نرفته ای و من باورش نمی کنم
پشت هم دعا دعا آسمان خدا نداشت
لفظ و واژه را ببین می دوند و می روند
هی خبر خبر شد و جمله مبتدا نداشت
توبه میکنم ولی راه توبه بسته است
تو به ای و توبه ها بی تو انتها نداشت
.
می پرد چو سگ نفسم بی تو به همه مردم
کار دل چه تنگ و من میخورم به دردم جم
سگ شدن به این قیمت یا که بودن از اول
سگ چه می تواند گفت جز تکان تکان دم
خنجر از همین خودکار روی کاغذی مبهوت
خط کشی ِ بی پرگار خاطرات بی انجم
وقت صبح و ظهر و عصر مغرب و شب و هر آن
می کنم کمی تخدیر سگ پرست سر در گم
خود پرستی خود خواه رو شده همین حالا
چاره کن اگر مردی بی مسافرت به سمت قم
تو خندیدی ولی آن حجم غم ها در سرا پایت
به من می کرد اشارتها کنایت ها ز اعماقت
من از کنجی کناری گوشه ای باتو
نزول آیت از نو بود و وحی از آن دو چشمانت
قسیم هم شدیم انگار دردی در تنت دارد
جوانتر میشود هر دم زمستان هم به دنبالت
تاسف می خورم از کار این چرخ غبار اندود و انکاری
نمانده تا کنم انکار سحر هر دم و آنت
فرار ار این سراشیبی و آن مقدار زخم و رنج
به درد تازه خو کن درد گویا شد سر انجامت