|
پراكنده گويي هاي غير ادبي ام
|
می رسانم به حلقم صدا را با تلاش از درون تا لب ِ لب
می کشم در وجودم دوباره بغض بی آبرو را مرتب
بی اثر بی سر انجام و بی سر ته ندارد کمی مثل شعر است
می زنم خط اگر می نویسم در خیالم بدون مرکب
می زند تق بگوشم ولی دیر آری آری بخوانش تو تقدیر
رنگ و رو رفته از روی زردش زرد زرد است و دیگر مودب
دایره نقطه دارد وجودش بی تناسب تسلسل سروده
دایره دایره جای پرگار کار من هم خطوطی مورب
ابرکم کار تو مبتلایی است چاره ات بارش درد جاری است
پس خدارا خدارا خدارا بس کن این سعی و جحد مذبذب
آینه
خدا که حذف شد از فاکتور هایش
بشر فاکتوریل
جواب معادله را نمی دهد
انتظار را هم حذف می کنیم
می ماند آینه
حالا خدا کجا بازخورد پیدا کند ؟
فرق ِ کودتا و بایکوت
می شود بید
آخر این هم شد شعر ؟!
من فقط مانده ام که این حشره است
یا خوراک تبر
تمام بدیش این است که
انگار لازم به نظر می رسد
راستی به "بوسیده" سلام برسان !
به انتظار پنج
جفت شش ،
کار آس را می کند در حکم دل
آن وقت ماه ِکامل داس می شود
بعد پینوکیو مخمل سبز به دست می بندد
و تو نحو صرف می کنی
در این گیر و دار
زندان بان در سایه می نشیند
و تو تفسیر های هرمونوتیک را یادت میرود
حالا مثل پارسال مصوبه ی جدید آمده !
بس کن شکلات فروش
نمی بینی به مذاق عابران شربت لیمو می چسبد ؟
شهر به آن آرامی که فکر می کنی نیست
دارد نه ماهش میشود
تو تازه به فکر مستحبات خطبه افتادی ؟
فکر با یک پیش و پس کفر می شود
از این هم راحت تر . . .
حالا پر از حس خوبم وقتی که میدانم انگار
داری نفس میکشی در اعماق این شهر دیوار
در زیر ابرو و چشمت خط حیاتم منقش
جز چشم تو مرهمم ام نیست این درد هم دارد اصرار
احساس من جنس خوبی است نوعی یقین میتوان گفت
تا عاقبت تا قیامت تا با تو گفتن ز اسرار
من ترس دارم عزیزم محرم شوم با تو زیرا
می ترسم از پلک چشمم بر هم نیاید ز دیدار
هرچند پیدا نمودم خود را پس از روز چندم
گم گشته ام در دو چشمت بهتر از آنم من اینبار
.
هر چند من میزدم حدس صبرت زیاد است و حلمت
دیگر یقین کرده ام که سر ریز علمی و حکمت
ما مثل هم غرق دردیم هر چند با نوع و جنسی
اما نباید بنا کرد زین کاه کوهی ز رخوت
یک بار دیگر ببینش منظور ِ ابعاد دنیا
جز امتحانات بی رحم چیزی ندارد به ندرت
آخر اثر هم ندارد یعنی که تاثیر بد هم
شاعرترین میگذارد کردن ز عالم شکایت
من تا ابد در کنارت هستم عزیزم به باران
می گویم از بعد امروز باشد برای تو مدحت
.
این یک تهدید جدی است
وقتی بر هر چند جاهلان
عشق می نشانی
کلمه میباری
چقدر می آید به تو
مبادا ببینم دیگر
آن طوری مضطرب باشی ها
وگر نه به باران می گویم
دیگر باغچه ها را خیس نکند
به آفتاب می گویم
همان پشت کوه بماند
به ماه می گویم آنقدر دور شود
که جزر و مد فراموش دریا
مبادا ببینم ها
آن وقت دلم میشکند .
.
من عاشقم عاشق تو معشوق من عشق من باش
صبرم زیاد است و طاقت معشوق من عشق من باش
باید بگویم من از تو پس می نویسم مداوم
من هستم اینم خود من معشوق من عشق من باش
ترسی ندارم چرا پس از هرچه باشد به تقدیر
تاثیر توست بانو معشوق من عشق من باش
حیف است آزرده باشی وقتی که انسان همین است
یک روز دیو است و یک روز معشوق من عشق من باش
تو بهترینی مداوم کاملترینی مداوم
محرم ترینی مداوم معشوق من عشق من باش
آری خدا در کمین است با ماست هر لحظه هر آن
در قلب تو معجزه گر معشوق من عشق من باش
قیس ؛
بعد از موج چهارم دموکراسی هم گویا
اهل قبیله ی تو نمی شود
کاش نظامی زنده بود
بعد شاید می توانست
مرا هم مجنون کند
اصلن همین نظامی گری جلوی دموکراسی را گرفته
همین پیوند های استراتژیک
چه احساس بدیست
وقتی بین این همه کتاب
هیچ کدام بدردت نخورد
تو بگو !
عیسای ِ در آتش افتاده
دم ِ مسیحایی به چه کارش می آید ؟
تبر که پیش کش
وقتی درختی نباشد
باران هم بدرد نمی خورد .
بر مردمان فخر خالق نادعلی کسوت او
می بالد ارکان خلقت با ذکر پر شوکت او
در پرده ی صبر و طاقت صبر از تو معنا گرفته
نَقلی است بزمش بود رنج بی محنتی محنت او
دشمن که باشد که باشد تعریف او را مقابل
وهم است زیرا که دشمن محو است از سطوت او
در سیر آفاق و انفس چون دستگیری بجویی
از مالک لا فتی جو عون و کمک شهرت او
عالم چه باشد که عالم از فرش تا عرش بالا
مُلک و ملک بطن و ظاهر در خدمت خدمت او
گر بحر را شاهد آری یا شمس را گر به تمثیل
اندر مقابل به جوداش شرمنده از صورت او
شرمنده ام تا قیامت زین شبه مدح مقفا
زیرا خداوند خلقت پیوسته در مدحت او
او یاور دین احمد یکدانه ی رب سر مد
حالا به چشمی دگر بین زینب بود زینت او
شعر ها در بدرند
وقت دلتنگی ها
وقت پرواز ِ تصوّر تا عشق
آیه ها محبوس اند
و تو اصرار کنان . . .
صبر اگر چاره شود
بر چشمم
و اگر چاره نباشد
چه کنم ؟
شرمسارم
و تو شاید که بدانی اما
اصرار . . .
هی ببخشید شده تکرارم
از خودم بی زارم
باز هم میگویم
که ببخشید ولی
به تمام حرف ها ، بستر اشعار قسم میدهمت
که ببخشید این بار !
من عجب حال خرابی دارم . . .
آه شیرین ، شیرین
کاش می دانستم در دلت چه می گذرد!
تو که دست هایت برای تبر ساخته نشدند . . .
ابراهیم من ،
در آتش چه میکنی ؟
.
بغض من عزیز من نیست جز برای تو
درد من فزون شد از زجر بی دوای تو
فکر من نباش و من از خودم بریده ام
این وسط مهم تویی کار من دعای تو
می شود که نشنوی یا که ننگری به من
یک نظر به خود کن و راه ناکجای تو
واعظان اگر چه وعظ نانشان شده ولی
ما و فکر نان کجا وقت هوی و های تو
چیدمان سبک ولی واقعیت است و بس
حق تو و حقیقتی وای بر خدای تو
.
حسرت حسرت کار او با درد هایی ممتد
اهل شهودی نظر کن این هم خدای مرتد
دردش از جنس ما بود ما از جنس درد او
بودیم اما نبودیم جای خدا بر مسند
یک ذات دارد ولیکن بد جوری منفعل شد
مخلوق بی هویت بی انتها رب مفرد
آری گم گشته دیگر در کوچه ها در بیابان
بیخود دنبالش نرو هجرت کرد از این معبد
با هر عبرت ما انگار گم کردیم او را هر بار
تا انتهای بازی بازی ادامه دارد
.
می گوید هی مکرر مشکل از ساختار است
باشد اینجوری بگو این هم یک ابتکار است
ناراحت شدی عاشق آخر مگر میشود ؟
من میدانم عزیزم فکر تو بی قرار است
هی حرف ها عین هم شد از عشق یا از تنفر
مسریست این بیماری بیماری تکرار است
در نقش هایت اگر چه عالی فرورفته بودی
عیبی ندارد عزیزم اشکال من انکار است
این حجم زجر درونت تنهایی سخت و نفس گیر
من هم کنارت هستم آن نوعی احتکار است
من عاشقت هستم و من میمانم عاشق همیشه
یک دوست یا یک همراه مشکل اسم افکار است
.
دستت بریده گویا بر پرتگاه انکار
دل کنده ای از همه عالم و آدم انگار
دیگر اثر ندارد یا شاید دیر دارد
دارم بر عشقت . . . . تا قیامت من اصرار
هر چند جبری ندارم مثل تو بر بت پرستی
جز تو پرستی . . . . دیگر ندارم اجبار
یک چاره دارد این درد آن هم اراده ی توست
من تا طلوع این صبح مشغولم به انتظار