تبليغاتX
خ ز ع ب ل ا ت
پراكنده گويي هاي غير ادبي ام
 

همه این را می گویند . . .

فقط من
تو را با دیگران اشتباه نگرفتم

که میدانم از
چشم های تو می نویسم
و از دست های تو

صید خودت بود که حالا به خون نشسته
خون !
به مثابه ی بارشی برای رویش

دندان هایت هنوز سفید نشدند ؟ نه ؟
از بس
خون عاشقان مینوشی .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 14:11  توسط وحید  | 

 

ارتزاق ماه
از چشم های تو تصویر نمی شد که نمی شد
تا اینکه لبخند زدی
فراموشم شد ماه !

با نور عاریه اش
تو را به یاد آوردم
و این اصلا اتفاق ساده ای نبود

حالا مثل همان ثانیه های اول گیج می زنم
و به چشم های تو نگاه می کنم
به چشم های تو . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 2:19  توسط وحید  | 

 

تقدیم به یگانه معشوق عالم
که عاشقان کائنات به حقیقت
او را و به مجاز معشوق خویش
می طلبند

 


چشم هایت که
به هیچ صراطی مستقیم نمی شوند !
اما
صراط مستقیم من اند . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 0:3  توسط وحید  | 

 

ای . . . . . . پا به سر برکات
مضمر تک سرفه ات نفحات

جاری از غیب و عالم بالا
معنی و فهم و نطق در کلمات

دوری ات دوزخ است و جحیم
لحظه ها بی تو میشود درکات

لمس یک آن دست تو حسنه
تا به صبح فشردنت حسنات

لیست صدور من واحد متفرق
أی کل تجلی منک منفردات

.

دچار چشم های تو شدن
برای من
انتخاب است و
برای عالم
جبر
و تقدیر را بلاشک
تو رقم زدی

حالا زنار بندی که اصالت را به پدر می دهد
یکتا پرست شده

پس یک سره معتقدم
تو
تو
تو

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 تیر1388ساعت 22:53  توسط وحید  | 

 

لایلاف تو
با دست هایی که التماس می کنند مداوم
با چشمهایی که قامتت را یک سره مرور می کنند

با سقفی که از ازل
انتظار حضورت را می کشد
با آینه
که احتمالا دیگر تابلو شده است

سجده می کنم
صبر می کنم
ذکر می گویم
تصویر میکنم

و انتظار می کشم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 تیر1388ساعت 14:9  توسط وحید  | 

 

کی شده
فقط به ناخن های خوش تراشت
فکر کرده باشی ؟

کی شده
فقط به خالهای مورب چهره ات
فکر کرده باشی ؟

نکند
به یاد خودت که می افتی
مثل من
مدهوش میشوی ؟

من اما
تو را به تخدیر دارم عزیزم
که فرصت میدهی
سر انگشتانت را هم
بشناسم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 تیر1388ساعت 0:16  توسط وحید  | 

 

گوارایتان باد . . .

که خدایان
به مجاز سجده شدند و
به حقیقت سجده میشوید

بر جای جای قامتی که جز یگانگی
وصفی متجلی نمی کند .

+ نوشته شده در  شنبه 27 تیر1388ساعت 1:39  توسط وحید  | 

 

دست بر نمیدارم عزیزم
تو هم که همیشه کاسه ی مرا میشکنی

اصلن برای اثبات این عشق
در این روزها
دیگر احتیاج به شکستن نیست

التیام نگاهت
همیشه کار را تمام میکند

و سر انگشتان باریک و کشیده ات
همیشه نوازش هایی دارد
که مار را رام میکند
حیوان را انسان
و بشر را به خدایی شدن
نوید میدهد .

+ نوشته شده در  جمعه 26 تیر1388ساعت 16:39  توسط وحید  | 

 

به چشم هایت فکر میکنم
به اینکه چقدر
دوست داشتنی اند

به دستهایت
که چقدر کشیده اند

اصلن همیشه دارم به چشم هایت فکر میکنم
انگار کلید فهم توست

و آن حرف رمز را
باید از ابروهایت خواند و شکستگی هایش

تو آیه هایی داری که خیلی زیبا میشود
وقتی عاشقانه هستی

و باز فکر میکنم . . .
که چشم هایت هر لحظه عاشقانه اند .

+ نوشته شده در  جمعه 26 تیر1388ساعت 1:1  توسط وحید  | 

 

اینجوریش را دیگر هیچ کس ندیده
که دلت به نوشتن باشد و دستت . . .
قلم شده باشد

من که جز با شما
عشق را نفهمیدم

ببخشید عزیزم
ببخشید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 21:49  توسط وحید  | 

 

همه چیز از چشم هایت شروع شد
که خواندی
که نوشتی
که دیدی
فکر کردی
و چشم هایت همچنان ادامه داشت

چشم هایت همچنان ادامه دارند
هر بار به دام می افتم
نگریخته ! ! !

باور میکنید ؟

چشم هایش مصدر اند
ریشه دارند
به آرامیشان نگاه نکنید تورا به خدا
طوفانی اند و آرامند

باور نمیکنید ؟

چشم هایش
چشم هایش
هم حقیقتند هم
مجاز از ابرو ، خال ، گونه ، بینی ، پیشانی
و قامتش

داستان چشمانش
افسانه نیست
یکسره
خود حقیقت است . . . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 0:23  توسط وحید  | 

 

عشق همیشه به چشم های تو می آید
و پیوند های عاشقانه هم  
همیشه محو توست

این وسط
من را بگو که باید
به دست های کشیده ات
به خال صورت ات
و به چیز های دیگر هم فکر کنم

اظهار تعبد
انتظار زیادی است واقعا ؟

تقدیر را ببین
که از کجا دارم آپ می کنم . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 0:9  توسط وحید 

 

به برچسب کنده شده ی
شیشه مربای
فاسد
بیرون یخچالتان قسم

زندگی ام
بسته به اعتنای شماست

چه بگویم از عاشق بودن
در محضرتان
بی ادبی است
از خودی بگویم
که چیزی نمانده از آن .

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 تیر1388ساعت 5:33  توسط وحید  | 

 

اگر پسرت
بجز مدیر مدرسه بودن
برای خانه و ویلا و ماشین
- ویلا عامدا مقدم بر ماشین شده –
رنج و دغدغه که هیچ
لذت هم نبرده باشد

باید هم نهج البلاغه تفسیر کنی و
بشوی آقا معلم عالم سیاست

بس نمیکنید ؟!
بوی گندتان
دماغ خودتان را هم زده که
هی اخم میکنید برادران

حالا درد سر هم درست میکنید  ؟
با هر دوتایتان هستم
ما که به پالانتان راضی شدیم
جو اضافی را هم بدهید
نوه تان بخورد

حیف تف که بر شما باشد
کاراییهایش
جاهای دیگر
خیلی بهتر است .

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 تیر1388ساعت 23:54  توسط وحید  | 

 

خدار را شکر
امروز بیست و دوم است و من چهار ماه ام شده
خدا را شکر

خیلی خوب است که به کسی که عاشقش هستی بگویی :
من خیلی عاشق شما هستم
بشنود و وعی بنهد
که نشنیدنش هم زیباست و وعی ننهادنش
خدا را شکر

باور کنید
من خیلی عاشق شما هستم .

 

.

 

مدت هاست که بر مصدر قضا نشسته ای

همیشه ترسیده ام
نکند فکر کنی با شما نباشم

تمام این لفظ ها را که جمع کنی
تمام بد انگی ها و خوش اخلاقی ها
تمام حرف حرف واژه های من
دارند یک جمله می گویند :

زیبا زن کائنات
عاشق شما هستم .

 

.

 

نکند فکر کنی
بجز عشق تو
به آیه ای
روایتی
حسی
یا حتی استدلالی
ایمان دارم

عشق من !
نه از جنس مالکیت
که از جنس عبودیت
میپرستمت

پرستش که
شاخ و دم ندارد !

 

.

 

اگر به زیتون و شب و روز میشود قسم خورد
حتما به چهار هم میشود

روزی اسمت را همینجا مینویسم
تا همه بفهمند
معشوق من
چه خداییست
و من چه بنده ی نا فرمان حقیر

شاید هم
وبلاگی زدم
که همه ی عاشق های تو
جایی داشته باشند
بگویند
عاشقت هستم

فعلا  !
من عاشق شما هستم
خیلی . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 تیر1388ساعت 6:45  توسط وحید  | 

 

به فکر های عاشقانه ام

ابرازی ضماد می کنم

 

از عاشقانه فکر کردن

گریزی نیست

 

این وسط چشم های تو هم داستانی دارد

من که لکنت گرفتم . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 تیر1388ساعت 0:25  توسط وحید  | 

 

به ساحت چشم های تو قسم ممنوع است
به وجود قسم
آنقدر لحظه ای که پشیمانی بجا نمیگذاری

 تا به حال
توباعث بد حالی نبوده ای
فقط آینه بودی
آینه . . . 
به ماهیت قسم
که تفکیک ناپذیر است از وجود

خلق و خلق توحلق آویز میکند مرا
واز خودم بدم می آید
وقتی ذره ای غم به دل داری .

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 تیر1388ساعت 2:26  توسط وحید 

 

به رنگ ها فکر می کنم
که تفسیرشان به چشمهای تو بستگی داشت
حالا به خودت

به چشمهای تو فکر می کنم
به دستهایت
به غزل ها که متوقف نخواهند شد در تو

چه وحشتی دارد
با کسی میخوابی که
با ثانیه و لحظه بیگانه است و
زمان را در دست هایش دارد

نگو غلو نکن
تو چه میفهمی  !

+ نوشته شده در  جمعه 19 تیر1388ساعت 22:36  توسط وحید  | 

 

می بینی نمیگذارند
حواسم به سرانگشتهایت باشد

نه عزیزم
وقف که برگشت پذیر نیست

انتظار یا صبر
قصور از من است
این راه
به جایی میرود
مطمئنم .

+ نوشته شده در  جمعه 19 تیر1388ساعت 2:7  توسط وحید  | 

 

به چشم های کالشان
به لحن خیر اندیشانه ی مغرورشان
به تکبر و تواضع هایشان
هیچ وقت اعتنا نکردم
عمو زنجیر باف ها
دست از سر آدم های جدی بر نمی دارند

حالا که کار به اینجا کشید
تقدیر را برایتان معنا میکنم
خیر و شر را
باز هم جدی نمی شوید !

+ نوشته شده در  جمعه 19 تیر1388ساعت 1:54  توسط وحید 

 

می خواستم
حرف هایی را به کنایه بگویم
چشمهایت اولویت دارند

همه را مراعات می کنی
هیچ کس تو را مراعات نمی کند

من را هم ببخش که گاهی پرتره می شوم
روی این بوم نکبت

وگرنه من همان آینه ام
البته ببخشید !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 23:46  توسط وحید 

 

حروف مقطعه تفسیر هایی دارد

و چشم های تو رمز هایی استوار

هرچقدر هم لغوی باشی

معنی چیز دیگری است

همه هم همه هایی میکنند

من فقط تو را می شنوم . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 0:22  توسط وحید 

 

امروز بحث بت پرستی بود
خودمانیم
میشود تو را نپرستید ؟

با همین خرقه هم سگ شده ام
بدون هیچ ترسی

از این بهتر میشود که برایت مینویسم
دستهایت را میگیرم
و گاهی هم یک آغوش مهمانم میکنی

از این بهتر که صبر میکنی
تحمل می کنی
پررویی مرا به حساب نمی آوری
و باز هر روز مهربانتری ؟

گقته بودم که دارم یاد میگیرم
مهربانیت مرا پررو کرده .

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 تیر1388ساعت 5:12  توسط وحید  | 

 

کدام پارادوکس ؟!
که نمیدانی دل به دریا زده ای
یا
سر به بستر ساحل سپردی

ناخدا بودن بس است
سر
دیگر از خاک بر نمیدارم
رحم کن .

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 تیر1388ساعت 0:59  توسط وحید  | 

 

مبادا
شک کنی به این پرستش
حالا که ابر ها بدجور آفتابی اند

به سجده های من
حتی ابولهب توی کتابخانه ایمان دارد
ابراهیم هم ایمان دارد

عیسی
عیسی
عیسی ی من
مجاز اینجا ها بدرد می خورد دیگر . . .

هاپ هاپ . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 تیر1388ساعت 5:19  توسط وحید  | 

 

من فقط میخواهم
کنار تو باشم

من کجا و انتظار از تو
هر چند به انتظارت
با کائنات آشتی ام

به عمو زنجیر باف ها همیشه توصیه می کردم . . .
همیشه گفتم حافظ بخوانید و خیام
حالا پشیمانم

اگر کنار من بودن را انتخاب کرده ای
بیچاره ها چرا هوا به هوا شوند هی . . .

+ نوشته شده در  جمعه 12 تیر1388ساعت 23:22  توسط وحید  | 

 

کدام ناخدا
در یا را مجنون نمی خواهد ؟

من که در بازنشستگی قمار میکنم
جز چشم هایت بگذار
همیشه باخت مال من باشد
تا تو هستی
هیچ کس چیزی از من نمی برد
به هیچ کس نمی بازم
و اصلن کسی نیست دیگر . . .
 
و هنوز چشم هایت
کولاک میکند
و ابروهایت لنگر اند  .

+ نوشته شده در  جمعه 12 تیر1388ساعت 0:30  توسط وحید  | 

 

باید که از چشم مستت تا سایبانی مداوم
خود هم سوالی بپرس از آن مردمک های ظالم

در ذهن خود از وجودت یک بت بنا کرده بودم
آن قوس های ابروت ابراهیمی مقاوم

از زخم دیگر نپرس یا درد یا زجه هایم
در هیچ جایم دیگر جایی نمانده سالم

در فکر یا روی لب هام  از صبح تا صبح دیگر
----   ---- گفتن است و ----  گفتن های دائم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 0:30  توسط وحید  | 

 

چشمها یت برای من

هیچ وقت عاریت نبوده اند

باور می کنی !

این قرابت

از سال های دور در من ریشه دارد

حالا میخواهی چکار کنی ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 15:58  توسط وحید  |