|
پراكنده گويي هاي غير ادبي ام
|
هیچ کس باورش نمیشود
اینجا جاییست
که چشم های ماهت
خزعبلات مرا می خواند
حالا چشمهای تو مثل همیشه
همین نزدیکی ها
می پایدم
من مثل همیشه
می میرم برایت
ماه من . . .
دیوانگان معتاد می شوند !
مثل من
که در تابستانی اینچنین
به گرمای تنت
معتادم کردی . . .
طلوع را جدی بگیر
چه چشم هایش باشد
چه پیشانی بلندش
دست از استعاره و مجاز شستن
خیلی هم آسان نبود
از رفعت و جلال ات
همواره در مجازیم
بزرگوار بانو . . .
رنگ بندی ترین تناسب
از سیاه چشم هایش
با آبی همجوار
بر قرار میشود
سرخی لب هایش هم طبیعی است
و صورتی بدون دست زدن
مینیاتور شده
انتظار زیاد او
سلامی عاشقانه است
و ساده ترین پیچیدگی ها
در دست هایش متبلور میشود
نمیدانم از تاثیر خون است
یا گوشت و پوست
یا سلول های خاکستری
یا شاید هم
رنگ بندی
وسیع
حالت هایش
اول حرف های بند بالا
رمز تفسیری است
که سال ها پیچیدگی خداواران را
به رخ می کشد
یسئلونک عن الروح . . .
پیوند های تو را
با بشر
به راحتی برقرار می کند
لب هایش که آتش ات زد
با دود علامت می دهی
.
به جز چشم های ماهت
و پیشانی خورشیدت
استراحتگاه هایی چند هم
بنا کرده ای
خال های سیاه جلوه ات
گاه گاهی به چشم ها فرصت انقباض می دهد
مبادا
نادیده بگیری نقش چشم هایش را در
آرامش بشر
و یا قیاس کنی بین
دستهایش ، شانه هایش ، آغوش گرمش
نه !
هرگز با بستر قیاس نمی کنم
الا بذکر الله . . .
حالا که
سال های سال به دنبال حیات
در پس کوچه های نمور غار های محمل انسان
گشته ای
سری به
عمق نگاه سیاه اش بزن
خورشید طلوع دارد از آن
و روزی چند ساعت
میهمان غشای تیره ایست
که تیر ها به سوی من
نشانه رفته اند . . .
.
آن ها که
پایین چهره ی ماهت تجلی دارند
دیگر
ابزار ارتزاق و شرب و نفس نیست
مصدر حیات است .
محراب های جدیدی پیدا کرده ام
زیر ابروها
گودی چشم ها
دو خط مورب از انتهای بینی
که تا گوشه ی لب ها یش کشیده شده
به نام پدر
پسر
و روح القدس
لب بالا
و لب پایینیش
که به خطی دو نیم شده
از خطوط پیشانی خلق می شوی
ابرو هایش زخمی میکند
می کشد
در خلسه به محراب ها سجده می کنی و
تثلیث
زنده ات می کند دوباره
حالا دوباره مرور کن
تبارک الله . . .
جز او معشوقه ای نیست
- کاش این او مقدم میشد بر همه چیز -
باز امروز دقت کردم
گاهی دست به خالش میکشد
بعد به گوشه ی چشم هایش
هنوز استعاره ای پیدا نکرده ام
.
باور نمی کنید
از رگ های زیر پوست دست راستش
تمام الفبا را
استخراج کرده ام . . .
.
میان چشم هایش
رنگیست
یگانه
مدور
جور دیگری است
عینیتی دارد
فریبا
روح دارند و رفتار
یکبار که ببینی
آن لحظه
ذره ای
رنگ یادت نمی آید
میدانم
این تجلی
نمایش
یگانگی است
.
سه زنخدان
روی هر گونه
با چال چانه اش
میشود هفت
دیدی
باز هم به زاویه رسیدیم . . .
.
به تناسب انحنای کمرش
با دو گونه
وقتی مقابلت باشد ، بنگری
وای خدای من
جنگی در تو برپاست
با لشگری کمان گرفته به سوی هم
به دندانه های احساس قسم
دوست دارم
نیمه ی این مجنون باشم
.
آنگاه که بخواهم
با این زبان قاصر
و بیان ناقص
و الفاظ لال
در یک کلمه بگویم اش
می گویم : مهربان
اصلا فکر نکن
کار راحتی بود
از آن همه حسن
یکی را گفتن
.
اگر سحر
چشم های مشکی و
ابروهای خنجری بخواهد
با چهره ای معصوم و شهر آشوب
به پیوستگی مقدر ابروهای با فاصله اش
معجزه هم
همین ها را می خواهد .
دست از نوشتن از چشم هایت
بر نمی دارم
برای تو عادی اند
برای نوع بشر
روایتی تازه از حیات دارند
تو باشی و
چای خوردن کنار نیم نگاهت
یک کرور مدعی را
با کنایه های کال می و ساغر
رسوا می کند
معاذ الله که از هم جواری چشم هایت
رسوا شدن رسوایان
به چشم می آید
هفتاد توبه ی مکرر پله کانی است
که به توهم فرش
شاید به خاک پایت می نشاند مان
و غفران جز از تو
منتظر نیست
.
چه کسی می گوید
شعر عینیت ندارد ؟
نمی بینید مقابلش
زانو زده ام ؟
به شکستگی های رسوا کننده و
خال های زوزنقه ات
هیچ وقت عادت نخواهم کرد
انگار هر لحظه ظاهر می شوند
ید بیضای تو
پیشانی بلندی است که
تجلی می کند
آیه ای از آیات نبوت است از عشق
و سوره ای از سور کتابت
.
همیشه فکر می کردم
تشبیه چگونه ساخته می شود
حالا صورتت را میتوان
پرچم پر صلابت و میراث گزاری دید
که بر گردنت نصب شده
این تشبیه کار خودش را نمی کند
خودم که راضی نباشم
چگونه قابل عرضه به توست ؟
.
از تو گفتن
فصاحت عرب جاهلی می خواهد و
قصاوت ایرانی معاصر
حیف چشم های تو نیست
که موضوع واژه و لفظ شود ؟
وگرنه
فرصت نگاه کردن لحظه های تو
عبارتی برای شکر ندارد
برای خدا
برای تو
خدایا شکرت
باز هم مشرک شدم
.
سخنوران
برای بر آمدگی زیر ابروها یت
اسم نگذاشته اند هنوز
و برای زیبایی دو لثه ات
که وقتی می خندی
مثل دو لب هستند
به ترک های لب هات
زیاد نگاه نمی کنم
خلسه ای دارند که نمی شود نوشت
اصلا مگر لب های تو نوشتنی است ؟
.
پشت به آفتاب نشسته بودی
هی اشتباه می شدید با هم
کودنی را ببین
چقدر باید بی ذوق باشی
که این شعر را بنویسی
آن هم برای صورتی
که گونه های به آن زیبایی دارد
.
صورت ات
چه رابطه ای با زاویه دارد ؟
که هر گوشه اش
تکثیرم میکنی و گیر می اندازیم
دو انحنا میشناسم که سیاه اند و
نمیگذارند
زیاد به چشم هایت گیر بدهم
حواسم را پرت می کنند همش
خدا میدانست
محو چشم های تو
یگانه پرست میشود . . .
خیلی وقت است به تو ایمان آوردم
به قامت ات
که شاخص توازن است
به شانه هایت
که آرامگاه ابدی اند و چشم که باز کنی
انگار احیا شده ای
به لبخند ها و شکوه هایت
تو پیوند ترین آیه ای با حیات
خال ،
همین کلمه ی سه حرفی می تواند
آنقدر معنا انتقال دهد
که به تصویر بکشی و
مخمور شوی و مست !
تناسباتش به چشم می آید
ابروهای متناسب با خالش
بینی
گونه ها
حتی دست هایش هم به خالش می آید
راستی!
امروز حواسم به چشم هایت نبود
بعد مدت ها لاک ناخن هایت را پاک کردی . . .
دست های تو
و چشمهایت تناسب دارند
هیچ کس نمیداند
و بینمان میماند
رابطه ی دستهایت
با چشمهای تو .