|
پراكنده گويي هاي غير ادبي ام
|
ماه طلوع دارد
و تو این را میدانی
به دست هایش نگاه کن و
برای خدا
برای خودت
برای بردگان
و وام گیرندگان شوق و شهوت و شعر
دعا کن
ماه طلوع دارد
ماه مخفی است و ظاهر
ماه
برای تو نوشتن
برای چشمهایت
ماه میخواست عزیزم
دوره گردی و سرود
ناله های جدید عاشقانه است
که برایت
خواهم نوشت
با دست هایت
شعر را چشم زدی و
با نگاهت
و ان یکاد خواندی به دفتر
تو با قلم پیوند های زیادی داری
در ساق و دست
و با پیمانه نیز
راز ماندگاری
اگر چه به قامت ات بستگی داشت
به دستهای کشیده و
چشم های ملتهب ات
به ماورا
به معنی
به شعر هم بستگی دارد
همیشه
در تدارک چشمهایش هستم
با این همه قرابت
و دستهای کشیده اش
با رابطه ای به غایت گرم
با تپش ها
تو پیوند ترین آیه ای با معجزه . . .
کمتر وقت میشود
به دست هایش نگاه کنم
باور نمیکنید
درگیر کارهای روزمره اند
همان دست هایی که
حالا می خواهم از همین اش بنویسم
همین روزمره ها
از روزمرگی بیرون میزنند
در همین احوال
از کسی نشنیده بودم
سادگی
رمز عشق است
مرز عشق
آری . . .
به زبان بازی دچار نمی شود .
شبانه
عروجی نابهنگام در
رفتار نگاهت
میشود شعر
نثر هم که
نکته نکته
ثنای
رفتارت
شمردن است
این گسیختگی را هم
از گلستان شیخ اجل ارث برده ام
اتفاق تو
صبر می خواست و
اندکی صبر
سنگ زیرین آسیا یا بالای آن . . .
مگر در کره ی زمین
چند قاره وجود دارد
که تو پا بر آن بگذاری
چشمهای تو
صبر میخواهند
و آرامش
نوید معیت توست
چشم های تو
شبیه کوچه های بن بست مزین شده نبود
شاید شبیه آوارگی نام هایی ست
که آشیانه هایشان
پس از تقدیم میوه های خود
باز سال به سال کوچ می کنند
واسمی ندارند به تبرک بر معبر ها . . .
دست های تو با تمام فاصله ها
همان قرابت کودکی را تداعی میکردند
دستهایی نادیده از پشت مسیر های مجاز که نوشته پاره هایی
به چشمهای من می دادند
تو اما به تفاوت
جاودانگی را میمانی
که جاودانگی در حیله ای گندمگون
بیشتر از تو بر سر زبان ها افتاد .
هلال
همیشه کامل می شود
خاصیت ماه این است عزیزم
به چشمهای تو نگاه می کنم
به سایه ات که دنبال توست
به سر انگشت های ماهت
تشبیه نمیشود به ماه
ماه
شاید جلوه ای باشد
تکراری . . .